تبلیغات
در مورد 8سال دفاع مقدس

در مورد 8سال دفاع مقدس
سلام دوستای گلم ممنونم که به وبلاگم سرزدید لطفا نظر فراموش نشود.....
قالب وبلاگ

جنگ هشت ساله ایران و عراق یکی از فاجعه های تاریخ بشری در قرن بیستم است. پس از گذشت 17 سال از خاتمه این جنگ، هنوز بررسی و پژوهشی مستقل دربارة مسایل این جنگ در جمهوری اسلامی در فراسوی «خط قرمز» قرار دارد .

نگارنده این سطور طی دو دهه گذشته در خارج از کشور در فصلی از یک کتاب (تحقیقی دربارة تاریخ انقلاب ایران) و در چندین مقاله و نیز در گفتگوهای رادیو و تلویزیونی، مطالعات و بررسی های خود را دربارة گوشه هایی از تاریخ جنگ ایران و عراق بازتاب داده است.

اینک به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد شروع جنگ ایران و عراق، این نوشتار دو پرسش دربارة جنگ ایران و عراق که رژیم جمهوری اسلامی همواره آنها را به اَشکال مختلف تحریف می کند، در دو بخش مورد نقد و بررسی قرار می دهد.

بخش اول: به علل شروع جنگ ایران و عراق اختصاص دارد که در این رابطه کوشش می شود تا نظرم را درباره این پرسش که آیا جنگ ایران و عراق اجتناب پذیر بوده است، به قضاوت بگذارم.

بخش دوّم: بررسی سیاست جنگ طلبانه جمهوری اسلامی پس از آزادسازی خرمشهر است که در این رابطه کوشش می شود تا نادرستی به کار بردن اصطلاح «دفاع مقدس هشت ساله» که تحریف تاریخ جنگ است، نشان داده شود.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
مقدمه
در جریان منازعات كم شدت، همواره بین اختلافات داخلی و وقوع جنگ میان كشورها رابطه مستقیمی وجود دارد. تقریباً در هر دوره تاریخی، وجود اوضاع ناآرام داخلی قدرت های خارجی را برای مداخله وسوسه كرده است.
در جریان وقوع انقلاب در یك كشور، گروه های انقلابی ضعیف یا گروه هایی كه به ائتلاف با گروه انقلابی حاكم و سهیم شدن در قدرت سیاسی موفق نشده اند، به موضعگیری در برابر گروه حاكم می پردازند و در این راستا، برای تقویت شانس موفقیت خود در این مبارزه، می كوشند حمایت كشورهای خارجی و گروه های مخالف برانداز در یك كشور، برای كشورهای ثالثی، كه در برابر آن كشور نیات توسعه طلبانه دارند، همواره به منزله محركی برای آغاز جنگ به شمار می آید. در منازعه بین دو حكومت، گروه های مخالف در هر یك از دو كشور، وسیله دستیابی اهداف و استراتژی طرف مقابل قرار می گیرد، در چنین حالتی، گروه های مزبور سرنوشت خود را با استراتژی كشور مهاجم گره می زنند و تمام امكانات محلی قدرت خود را در راستای تحقق هدف مشترك به كار می گیرند.


طی جنگ ایران و عراق نیز، چنین فرآیندی وجود داشت. رژیم عراق با حمایت از گروه های مخالف نظام انقلابی ایران، همچون جبهه خلق عرب در اوایل جنگ و سازمان مجاهدین خلق ایران (منافقین) و حزب دموكرات كردستان و حزب كوموله درصدد بهره برداری از آنها علیه جمهوری اسلامی برآمد. در این میان، به دلیل آن كه از میان گروه های مزبور همكاری منافقین با رژیم عراق از برجستگی خاصی برخوردار است در زیر به بررسی آن می پردازیم.

پیش از پیروزی انقلاب اسلامی سازمان مجاهدین خلق ایران كه پس از انقلاب به سازمان منافقین شهرت یافت، یكی از كانون های مبارزه علیه رژیم پهلوی بود. این سازمان با ساختار تشكیلاتی منظم و نیز برخورداری از امكانات گسترده در راستای مبارزه مسلحانه و تظاهر به گرایش های اسلامی توانسته بود، افراد زیادی را جذب كند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، قدرت طلبی رهبران گرایش های غیردینی آنها آشكارتر شد. با جبهه گیری نیروهای انقلابی در برابر آن، این سازمان به تدریج به مخالفی برانداز در برابر نظام اسلامی ایران تبدیل شد و در آشفتگی هایی كه پس از انقلاب پدید آمد، نقش محوری را ایفا كرد. این سازمان با موج تروری كه در اوایل انقلاب به راه انداخت، بسیاری از افراد و شخصیت های وفادار به امام(ره) وانقلاب را به شهادت رساند. بحث برانگیزترین اقدام این سازمان، همكاری با رژیم عراق در تهاجم این كشور علیه ایران بود؛ خیانتی كه به آسانی از حافظه ملت ایران محو نخواهد شد.

در این مقاله، سعی می شود فعالیت ها و اقدامات سازمان منافقین، طی جنگ ایران و عراق بررسی و نقش این سازمان در روند تحولات جنگ ارزیابی شود. در این راستا، نخست، در مبحث جداگانه ای فعالیت های این سازمان از زمان شكل گیری تا آغاز جنگ تشریح خواهد شد و در مباحث بعد، مواضع و عملكرد آن از آغاز تا پایان جنگ تحمیلی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

الف) مواضع و عملكرد سازمان مجاهدین خلق ایران (منافقین) از آغاز شكل گیری تا آغاز جنگ تحمیلی

در حالی كه كودتای 28 مرداد، فضای سرد اختناق را بر كشور حاكم كرده بود و هرگونه فعالیت مسالمت آمیز مخالفان سیاسی رژیم با واكنش خشن روبه رو می شد، سركوب قیام پانزده خرداد 42 مهر پایانی بر مبارزه علنی و مسالمت آمیز بود. در این زمان، مشی مسلحانه در میان گروه های مختلف سیاسی با ایدئولوژی های گوناگون اعم از ملی، مذهبی و غیرمذهبی جا افتاده بود، به طوری كه هیئت های مؤتلفه و حزب ملل اسلامی از میان نیروهای مذهبی، چریك های فدایی خلق، حزب توده و چند گروه دیگر چپ از میان نیروهای غیرمذهبی به مشی مسلحانه روی آورده بودند. در شهریور ماه 1344، سازمان مجاهدین خلق ایران (منافقین) از سوی محمد حنیف نژاد، سعید محسن و علی اصغر بدیع زادگان تأسیس شد. این سه تن از اعضای سابق نهضت آزادی ایران و از فارغ التحصیلان دانشگاه تهران بودند. آنها در دوره سربازی به مطالعه و بررسی درباره ایجاد یك سازمان مخفی برای عملیات مسلحانه پرداختند پس از پایان این دوره، به برگزاری جلسات منظم برای بحث درباره استراتژی و برنامه های سازمان همت گماشتند. سازمان با توجه به پیروزی های انقلابیون ماركسیست در چین و كوبا به مطالعه آثار رهبران انقلابی، مانند مائو، چه گوارا و رژیس دبری پرداخت. هر چند این سازمان ایدئولوژی اسلام را به عنوان تئوری راهنمای عمل خود برگزیده بود، اما مطالعه برخی از متون ماركسیستی برای استفاده از تجارب علمی و اجتماعی بر ایدئولوژی آن تأثیر گذاشت. حسین روحانی و تراب حق شناس، دو تن از فعالان سازمان، درباره ایدئولوژی آن می گویند: «منظور اصلی ما تركیب ارزش های والای مذهب با اندیشه علمی ماركسیسم است. ما معتقدیم كه اسلام با اندیشه علمی ماركسیسم است. ما معتقدیم كه اسلام راستین با تئوری های تحول اجتماعی، جبر تاریخ و نبرد طبقاتی سازگاری دارد». در واقع، آنان اسلام را از دیدگاه ماركسیسم تجزیه و تحلیل می كردند. بر همین اساس، امام خمینی(ره) در همان سال های مبارزه از تأیید سازمان خودداری كردند و به روایت حجت الاسلام سید محمود دعایی، امام پس از گفت و گو با حسین روحانی، نماینده سازمان و مطالعه كتاب راه انبیا راه بشر فرمودند: «اینها ضمن این كتاب می خواهند بگویند كه معادی وجود ندارد و معاد سیر تكاملی همین جهان است و این چیزی است خلاف معتقدات اصولی اسلام». با آغاز سال 1347، اعضای سازمان برای تدارك عملیات مسلحانه آماده شدند. آنها بدین نتیجه رسیده بودند كه نبرد مسلحانه در شهرها از روستاها مناسب تر است. اعضای گروه در خانه های تیم زندگی می كردند از طریق برخی از بازاریان تغذیه مالی می شدند. هم چنین عده ای از آنها برای فراگیری فنون نظامی به كشورهای عربی رفتند و با سازمان آزادی بخش فلسطین ارتباط برقرار كردند. در حالی كه سازمان برای آغاز عملیات مسلحانه در انتظار بازگشت اكثریت نیروهای اعزامی به پایگاه های فلسطینیان بود، واقعه سیاهكل در بهمن ماه سال 1349 از سوی چریك های فدایی خلق رخ داد، از همین رو، مجاهدین خلق(منافقین) در اجرای عملیات نظامی تعجیل كردند. به نظر می رسد سازمان مجاهدین خلق به عنوان یك گروه نظامی كه می كوشد اسلام را با نظرات ماركسیستی سازگار كند. از این كه در عرصه عمل، از یك گروه نظامی ماركسیست عقب بماند، احساس حقارت می كرد. نخستین عملیات نظامی سازمان برای تابستان سال 1350 برگزار شد و احكام صادره نشان دهنده برخورد قاطع رژیم با این حركت بود؛ به طوری كه دوازده تن به اعدام، شانزده تن به زندان ابد، یازده تن به زندان های ده تا پانزده سال و 25 تن به زندان های یك تا ده ساله محكوم شدن . "از میان محكومان به اعدام، دو تن به نام های بهمن بازرگانی و مسعود رجوی از مرگ رهایی یافتند. هر چند درباره نجات رجوی گفته شد كه بر اثر مساعی برادرش كاظم رجوی، عده ای از حقوقدانان و استادان دانشگاه ژنو در نامه ای به شاه خواستار عفو وی شدند، اما حقیقت ماجرا از این قرار بود كه ارتشبد نعمت الله نصیری، ریاست ساواك، در نامه ای به ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح، رجوی را از عوامل سازمان متبوع خود معرفی كرد و خواستار تجدید نظر در حكم صادره برای وی شد. بدین ترتیب، مسعود رجوی عامل ساواك در زندان رژیم به عنوان یك مبارزه باقی ماند تا سال های بعد در مقابل انقلاب اسلامی مردم ایران به ایفای نقش بپردازد.

ادامه مطلب
[ یکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
1.ای خدای بزرگ تو چه باشی و چه نباشی ، من اکنون سخت به تو نیازمندم.تنها به این نیازمندم که تو باشی.(اسلام شناسی/72)

2.     خدا مطلق است ، بی جهت است.این تویی که در برابر او جهت می گیری.(حج/56)

3.     ایمان بی عشق،اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان، اسارت در خود.(گفت و گو های تنهایی/865)

4.     روح را دو مایه می سازد:یکی فرهنگ و دیگری ایمان.(خود سازی انقلابی/181)

5.     اگر ایمان نباشد،زندگی تکیه گاهش چه باشد؟اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند؟اگر نیایش نباشد،زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟(گفت و گوهای تنهایی/1099)

6.     عزیزترین و گران ترین ثروتی که می توان بدست آورد ، محبوب بودن و محبتی زاده ی ایمان.(با مخاطب های آشنا/254)

7.     ایمان از عشق برتر است(گفت و گوهای تنهایی/1097)

8.     وطن آدمی،ایمان آدمی است نه خاک آدمی.(میعاد با ابراهیم/161)

9.     آدمی تا به راه خویش است ، هیچ است و حقیر. در توکل به مطلق می رسد و در عشق لایتناهی،متناهی می شود.(نامه ها/251)

10.     خدا برای تنهایی اش آدم را آفرید.(هبوط در کویر/94)

11.      در دنیا و آخرت ، جز از خود نباید از هیچ کس ترسید.(تاریخ و شناخت ادیان1/292)

12.    اولین فضیلت انسان،نمایندگی خداوند در زمین است.(انسان و اسلام/7)

13.     بشر یک" بودن" است در حالی که انسان یک "شدن"است.(انسان بی خود/132)

14.    تنها فضیلتی که انسان بر همه ی موجودات عالم دارد، اراده ی اوست.(انسان و اسلام/11)

15.    راستی در برابر تقدیر، تدبیر هیچ نیست!(گفت و گوهای تنهایی/241)

16.     سرنوشت شما آن چیزی خواهد بود که خودتان با دست های خود خواهید ساخت.(انسان و اسلام/13)

17.      دعا هرگز جانشین وظیفه نمی شود.(پدر و مادر ما متهمیم/100)

18.     اگر گناه نباشد، طاعت را چگونه می توانی بدست آری؟(هبوط در کویر/211)

19.      مذهب عبارت است از یک کلمه:خود آگاهی.(چه باید کرد؟/164)

20.  مهاجرت یعنی انسان در شدن همیشگی اش.( میعاد با ابراهیم/348)
[ دوشنبه 30 آبان 1390 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]

صدام با افتخار به من گفت : من (صدام) به کمک هیچ کشور عربی برای فتح ایران نیاز ندارم، روح سعد بن ابی وقاص در من حلول کرده است و بار دیگر، با اقتدار شکستی تاریخ‌ساز را علیه فارس‌ها آغاز خواهم کرد... صدام پس از حمله به کویت به او گفته بود که به این دلیل از پوشیدن لباس نظامی پس از فتح کویت خودداری کرده که در جنگ با این کشور، مردی را در برابر خود نمی‌بیند و آنچه باعث شد، او لباس نظامی در جنگ برابر ایران بپوشد، این بود که با مردانی بسیار آهنین و جنگی رودرو بودم.

 


صفحات گوناگون حماسه دفاع مقدس ایران، آکنده از برگ‌های زرینی است از حماسه دلاوری‌های رزمندگانی که دشمن را در هشت سال مقاومت و ایثار، همواره به انفعال افکنده و آنان را وادار کردند تا به درماندگی خود اعتراف نمایند.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، با سقوط خفت بار صدام و افشای هزاران زاویه پنهان و آشکار رخدادهای جنگ تحمیلی، آنچه امروز دیده می‌شود و در برابر چشم جهانیان قرار گرفته است، اقرار دشمنان به توانایی‌های مردان مردی است که دوره‌های عالی جنگ را پشت سر نگذاشته، همه پیش‌بینی‌ها و محاسبات دشمنان را باطل کرده و حماسه‌ای سترگ از خود و ملتی سرافراز به جای گذاشتند.

دکتر «الجنابی»، محقق عراقی در گفت‌وگو با «تابناک»، بخش‌های ناگفته و جدیدی از واقعیات جنگ تحمیلی هشت ساله صدام علیه ایران را بیان کرد.


«الجنابی» در آغاز این گفت‌وگو اظهار داشت: شاه حسین اردنی، همواره در تلاش بود، پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، خود را در کنار رژیم بعثی صدام قرار دهد. او که پیش از انقلاب اسلامی از شاه ایران کمک‌های نقدی و غیر نقدی دریافت می‌کرد، در آن شرایط برای اداره امور کشور خود، دست نیاز به سوی صدام دراز کرد.

حسین اردنی که در ادبیات مردم منطقه خاورمیانه به حسین دوره‌گرد شهره بود، در جنگ تحمیلی همواره تلاش می‌کرد خود را در صحنه‌های گوناگون از جنگ تحمیلی در کنار صدام  قرار دهد و به این وسیله، اتحاد خود و اعراب را با صدام به نمایش گذارد.

تصویر معروف کشیدن توپ توسط وی و صدام علیه مواضع رزمندگان و شهرهای بی‌دفاع ایران، یادآور یکی از این خوش‌خدمتی‌ها در برابر صدام و دلار‌های نفتی عراق بود.

وی در ادامه سخنان خود بیان داشت: شاه حسین که به صورت ذلیلانه‌ای درگذشت و پس از تحمل سرطانی شدید، در یک شب کودتا، فرزندش عبدالله را جانشین برادر خود کرد، دستخط‌های محرمانه‌ای دارد که برخی از آنها، گویای استیصال صدام، ارتجاع عرب منطقه و استکبار جهانی در رویارویی با ایران در سال‌های جنگ تحمیلی است.

او برخی از این دستخط‌ها را برای صدام خوانده بود و صدام نیز در یادداشت‌های روزانه خود که منشی‌هایش برایش تهیه می‌کردند، به این خاطرات اعتراف نموده است.

به گفته الجنابی، شاه حسین در بیان آغاز جنگ تحمیلی می‌گوید، صدام با افتخار، تلفنی به من گفت: «من (صدام) به کمک هیچ کشور عربی برای فتح ایران نیاز ندارم».

او به حسین اردنی گفته بود: روح سعد بن ابی وقاص در من حلول کرده است و بار دیگر، با اقتدار شکستی تاریخ‌ساز را علیه فارس‌ها آغاز خواهم کرد.

این پژوهشگر عراقی در ادامه افزود: حسین اردنی همچنین  یادآور شده است که صدام از هر گونه توهین به ملت بزرگ ایران دوری نمی‌کرد و همواره در دیدارهایش با وی و سران خود فروخته عرب به این مسایل اشاره می‌کرد.

در بخش‌های دیگری از این ناگفته‌های دوران جنگ تحمیلی، وی نقل می‌کند که، صدام پس از روبه‌رو شدن با نیروهای ایرانی در آغاز جنگ تحمیلی از مقاومت سنگین آنها در تعجب بوده و در نخستین دیداری که صدام با پادشاه اردن در بغداد داشته است، به حسین اردنی گفته است،"  در محاسباتش دچار اشتباه شده، اما می‌کوشد آنها را رفع کند".

وی با اشاره به این که صدام از ضربات کوبنده نیروی هوایی ایران، دچار شگفتی شده، صدام را چهار هفته پس از آغاز جنگ بسیار ملتهب و نگران دیده است.

پادشاه وقت اردن در بخش دیگری از خاطراتش گفته است: این وضعیت صدام با یک سال پس از جنگ تحمیلی و با آغاز حملات ایرانی‌ها بیشتر شد، به گونه‌ای که در این مدت، بیش از 65 درصد نیروی هوایی عراق نابود شده و در نبرد در دریا، توان عراق کاملا از بین رفته بود. همچنین صادرات نفت این کشور، دچار مشکل شدیدی بود و او از من خواست که بندر عقبه اردن را برای صادرات نفت و واردات سلاح و کالا به عراق در اختیار حکومت وی گذارم.

حسین اردنی در بیان حالات صدام در جریان عملیات کربلای 5 می‌نویسد: هجوم ایرانی‌ها برای گرفتن بصره، صدام را به شدت پریشان کرده بود، به گونه‌ای که او برای نخستین بار پس از آغاز جنگ تحمیلی از عراق بیرون رفت و چند ساعتی را در نشست اضطراری سران عرب که برای این عملیات تشکیل شده بود، در «فاس» مراکش گذراند. در این باره باید گفت، اضطراب وی به اندازه‌ای بود که من و حسنی مبارک، به دیدارش در بغداد رفتیم؛ او شکست سنگینی در کنار شهر بصره خورده بود.

صدام به ما گفت که خود برای کنترل عملیات به بصره رفته است. ایرانی‌ها به اندازه‌ای سریع عمل کرده بودند که همه خطوط پدافندی شکسته شده بود. او در آنجا مجبور به این اعتراف شده بود که اکنون نه تنها گلوی حکومتش بلکه گلوی حکومت بسیاری از کشورهای عربی به دست ایرانیان به شدت فشرده شده است.

الجنابی به نقل از شاه حسین می‌گوید: در آنجا حسنی مبارک از وعده ارسال سلاح و نیرو و کمک‌های نظامی ارتش مصر در عمل به صدام خبر داد و من نیز سه گردان پشتیبانی را به همراه مهمات کافی در اختیار ارتش عراق گذاشتم و اینها همه در حالی بود که خود شاه حسین نیز به آن اعتراف و آن را به صدام گوشزد می‌کند که نگران پیروز‌ی‌های ایرانیان است.

وی افزود: و به این ترتیب، صدام از همراهی شاه حسین بسیار سپاسگزاری و از این که اردن با همه امکانات در کنار او و حکومتش است، قدردانی می‌کند و می‌گوید که پس از جنگ جبران خواهد کرد و ادامه داده بود که به نظر من، از هر گونه سلاحی برای پیشروی به ایرانیان بهره برده است. به علاوه حسین اردنی با کوله‌باری از نوکری استعمار این جهان را ترک کرد.


نکته دیگر آن که صدام، خصوصی به او گفته بود ایرانیان مرگ را همچون آهن‌های ذوب شده در دستان خود نرم می‌کنند و با چشم پوشی از جان خود، آگاهانه به استقبال مرگ رفته و مواضع ما را مورد تهاجم قرار می‌دهند.

به این ترتیب، پایان جنگ برای صدام به قول شاه حسین یک تولد دوباره بوده که وی را با آرامش بر حکومت خونریزش مستولی کرده است.



دکتر الجنابی می‌افزاید: اسناد بسیار بی‌شماری از خیانت‌های شاه حسین به ملت عراق و همکاری وی با صدام و جنایت علیه ایران اسلامی موجود است که بسیاری از آنها در کتابخانه ملی و سلطنتی اردن و در آرشیو سلطنتی این کشور موجود است. وی خیانت را تا به آنجا رسانده بود که زمینه انتقال منافقین از خاک اردن را فراهم کرده بود.

گفتنی است، صدام برای نخستین بار پس از حمله به کویت تلفنی به شاه حسین گفته بود که به این دلیل پوشیدن لباس نظامی پس از فتح کویت خودداری کرده که در جنگ با این کشور، مردی را در برابر خود نمی‌بیند و آنچه باعث شد، او لباس نظامی در جنگ برابر ایران بپوشد، این بود که وی با مردانی بسیار آهنین و جنگی رودرو بود.

نظرات بینندگان:

خدا لعنت کنه صدام و همه کسانی رو که به او در جنگ علیه ایران کمک رساندند. فقط شاهکان اردنی ومصری نبودند که به او کمک میدادند. همین خاندان شاهکان عربستانی و اماراتی و کویتی بزرگترین تامین کنندگان مالی جنگ صدام علیه ایران بودند. این پادوها و نوکران آمریکا و امپریالیسم غرب باید در آینده تاوان جنایتهاشون رو پس بدهند.

درود بر ارواح طیبه شهیدان و ایثار جانبازان و بر مردم غیوری که تا پای جانشان در دفاع از این مرز و بوم از هیچ چیز دریغ ننمودند - که الحق و النصاف صاحبان اصلی این نظام آنناند که بدون هیچ چشم داشتی از همه چیز دنیوی خود گذشتند -
و ننگ بر آنانی که از خیل این عزیزان همیشه جاوید باز ماندن و در پناه خون ریخته شده شهیدان و ایثار آنان خود را صاحب مردم و جمهوری اسلامی ایران می دانند .

این مقاله رو در جواب برنامه bbc گذاشتین؟
همه این رو می دونیم که صدام دیوانه بود ولی bbc جنبه های جدیدی رو بررسی کرد که خیلی مهم بود!

کجایند مردان بی ادعا؟شهدای عزیز خیلی دلتنگیم.

شما فکر میکنید تنها اردن به عراق کمک کرد.همین لبنان و سوریه و عربستان و عمارات طرفداری نکردند ؟
اینها همه اگه کمک مالی و نظامی نکردند حداقل تشویق میکردن.همین عربستان وهابی مگه اون همه زایر خانه خدا رو شهید نکرد.همین دوست عزیزمون جناب آقای چاوز مگه رفیق گرمابه و گلستان صدام نبود.حتی زحمت نکشید یه بار این تهاجم وحشیانه رو محکوم کنه.
ولی من نمیدونم کی باید از خواب غفل
بیدار بشیم .
یه مومن مگه باید چند بار از یه سوراخ نیش بخوره؟

سلام
چرا اخبار سفر رئیس جمهور به نیویورک را رو سایت نذاشتین.یعنی موضوعش بی اهمیته یا شما خبرگزاریتون جهت داره!؟

فکر کنم در جایی که الان این دو تا ملعون هستند بهشون خیلی خوش میگذره.

من یه جوان سوسول قرتی هستم به زعم سرلشگر ..............
اما وجدان هم دارم و می دونم تا آخر عمر مدیون خون کسانی هستم که برای این وطن کشته شدند از همون سرباز هخامنشی گرفته تا همین شهدای هشت دفاع مقدس
جان فدای وطنم خاک ایران کفنم
برام هم مهم نیست نظر من رو منعکس کنید یا نه

خدا رحمت کند روح بزرگ امام را که راه مقاومت و شهادت را به ملت ایران نشان داد و خدا طول عمر بدهد به رهبر فرزانه ، فرمانده کل قوا که ارتش ایران اسلامی را چنان قوی ساخته که همة اینها را به دریوزگی امریکا کشانده است

لعنت ابدی خدا بر مزدوران عرب

درود بر شهیدان سرزمین پاک ایران
از باکری ها تا اعرابی ها

چرا نظراتی رو که به مذاقتون خوش نمیاد نمیذارین؟
فرق شما با کیهان چیه؟

مگه اخبار رئیس جمهور چیز خاصی داره؟رئیس جمهور رفت نصیحت کرد دنبا اعتنا نکرد و برگشت این تمام داستان سفر بود.اینطور نیست؟

خیلی ها سرطان می گیرند و می میمیرندو خیلی ها هم دارند این بیماری برای همه هست چه آدم خوب و جه بد بهتر بود از زبان دیپلماسی کمک میگرفتی و تفسیر میکردی

ادعای یکی از خوانندگان محترم مطلب در خصوص کمک سوریه به صدام در زمان جنگ حاکی از ناآگاهی و دانش کم وی از تحولات سیاسی منطقه در 8 سال دفاع مقدس دارد. امید است نسل جوان ما با آگاهی و دانش بالا به تحلیل واقعیت های جنگ بپردازند. ضمن تشکر از تابناک بابت انتشار این گونه مطالب، انتظار می رود با گذشت بیش از 20 سال از پایان جنگ واقعیت ها و زوایای پنهان جنگ تا آنجا که مصلحت نظام اقتضا می کند برای نسل جوان کشور که جنگ را از نزدیک لمس نکرده اند بیان شود.

صدام به سزایش رسید و میرسد چون خداوند در کمین ظالمین است

مقاله ی خوبی بود. ممنون لطفا مطالب بیشتری در این مورد بنویسید. خدا قوت

عبدالله جانشین حسین اردنی ملعون هم همان شیوه قبل را ادامه می دهد .جای آن دارد که ما هم گوشمالی خوبی را برای این مردک ترتیب بدهیم

با سلام
یادش بخیر آن صمیت و خلوص نخبگان جنگی که با شهادتشان ثلمه ای به انقلاب وارد شد

دوران دفاع مقدس مانند رویا ست ما دیده ایم بسیاری روح های بلندی را که در بدنهای نحیف انسانی ملتهبانه آرزوی پرواز داشتند و با عقل و درایت در راه دفاع از میهن و شرف و عزت خود غیرتمندانه ایستادند و هنوز ایران مملو از چنین روح های بلندی است خاک بر سر آنانی که به جای پرورش چنین گلهای آسمانی در صدد ساختن نوکرانی چشم و گوش بسته اند تا چند صباحی بر گرده این سوار سواری کنند
دیده ام بسیجی روشنفکری را که در وصیتنامه اش ملتمسانه از خانواده خود می خواهد که به رخ مردم نکشید که او برای آنان شهید شد من فقط برای خدا رفتم فقط برای خدا
و سیه فکر آنانی که این شاه بیت موفقیت را از دست داده اند و همه را نوکران و بندگان درگاه خود می خواهند
ای ایران سربلند و ای انسانهای فرهیخته و دانشمند همیشه پایدار و با افتخار خواهی ماند
نه مستبدین ریا کار می توانند تو را از پای درآورند و نه استکبار یان خارجی که در عین تعاما با دنیا می توانی آزادی و استقلال مردمانت را استمرار بخشی
درود بر شهیدان بزرگ و گمنام و مظلوم

دست شیوخ فاسد عرب تا مرفق به خون پاک ترین جوتنان ما آغشته است آنها مکافات خیانت ها و رذالت های خود را ندیدند موجوداتی که باید آنها را له کرد کرمهای کثیفی که تعفن آنها مشام آدمی را می آزارد

لعنت بر صدام گور به گور بی شرف و درود بر ایرانیانی که جان خود را فدای خاک وطن کرده اند

واقعا در کویت یک حسین فهمیده نداشتند ؟؟؟؟

درود بر رزمندگان ایران زمین ، مرگ بر دیکتاتورها.

به این جوانی که گفنه من سوسول و .. ولی وطنم را دوست دارم- بگویم که حب الوطن من الایمان اگر کمی خداوند به من و تو بصیرت هم بدهد حقایق را به زیبایی می بینیم

لطفا بیشتر به بررسی دشمنان امروز ملت ما بپردازید

لعنت بر صدام . ولی یادمان باشد که به قول امام , صدام یک مترسک بود و بس . باید یادمان باشد که ایجاد یک جنگ فرسایشی کار آمریکایی ها و انگلیسا بود. با یادمان باشد که بزرگترین سود به جیب آنها رفت.باید یادمان باشد که خباست انگلیس و آمریکا تمامی ندارد البته تا وقتی ما ضعیف باشیم.
حواسمان باشد که آنها برای حال حاظر ما هم برنامه دارند.
خدا شهدای بی نظیر ما را بیامرزد.

تا آخر عمر مدیون خون کسانی هستم که برای این وطن کشته شدند

یاد رزمنده گان واقعی و مدافعان ایران کهن گرامی . بسیجی واقعی همت بود و باکری

کجایید ای شهیدان خدایی- بلا جویان دشت کربلایی-

روز قدس وقتی شعار جمهوری ایرانی را شنیدم، ناخواگاه به یاد شعری افتادم که در محل مزار شهدای هویزه دیده بودم و بغضم گرفت: پس کجا بودید وقتی جنگ بود عرصه بر شیران عالم تنگ بود؟!

تا عبرتی بشد برای بعضی ها اما اما حیف ....

وطن پرنده پر در خون....

آقا راستی کسی الان می دونه که صدام کجاست و چیکار می کنه؟! با دیدن این عکس ها بازهم یک بار دیگه تفاوت چهره ی او با بدل محاکمه شده ش روشن تر شد!

ما که نفهمیدیم که این سخنان از چه کسی بود؟ تحصیلاتش در چه زمینه ای بوده ؟ پیشینه شغلی اش چیست؟ منابع اطلاعاتش کجاست؟
شما تنها به نوشتن یک اسم بسنده کرده اید!این شیوه غیر مستند وغیر حرفه ای است.

چرا غرامت و خسارت جنگ 8ساله در هیچ جائی توسط دولت ایران مطرح نمیشود؟!

تاریخ و تجربه درس عبرت برای زمان حال است . ظلم و ستم و حمله به انسان ها را از جانب صدام حسین مشاهده کردیم و عاقبت را هم دیدیم امیدوارم ما هم عبرت بگیریم.

همیشه شیعه مظلوم بوده و است تا خود آقا بیایید

با سلام و درود بی پایان برتمامی شهدای جنگ تحمیلی و برامام شهیدان بنده به عنوان یک فرزند شهید به خود می بالم که پدرم در این راه پر افتخار و پر بهجت به فیض عظمای شهادت رسیده است قهرمان واقعی و والای تاریخ ایران زمین نسلی از تبار حسین (ع)و رستم یلان واقعی ایران زمین ، لیکن چیزی که امروز دل مارا بدرد آورده است این دودستگی و بی اتحادی در درون احزاب سیاسی است شمارا به خدا قسم می دهم بخاطر خدا از این کار دست بردارید والله قسم دارد به اصل نظام اسلامی که حفظ آن از اوجب واجبات است ضربه می خورد ما نمی بایست از حصان حصین انقلاب که همان ولایت فقیه است عبور نماییم و بدانیم که بفرموده امام راحل عظیم الشان پشتیبان ولایت فقیه باشید تا مملکت شما آسیبی نرسد آرید از هردو جناح پیروز می خواهم که دیگر دست از این دعواهای سیاسی بردارند زیرا دل خانواده های شهیدان و جانبازان و ایثارگران از این قضیه خون است

جنگ تحمیلی در برابر قادسیه. سلام خدا بر شهیدان. سلام خدا بر رادمردان که این حماسه را خلق کردند.یاد همت ها و باکری ها و متوسلیان ها و چراغی ها . همه سر داران رشید سپاه اسلام بخیر

بله دیگه صدام اینجوری از رزمندگان ما تعریف می کنه ، بعضی از روحانیون ما به خانواده ی شهید باکری توهین می کنن.

آنزمان که تمام ایرانیها اعم از زن ومرد صف به صف کنار هم از وطن دفاع میکردیم ، خون میدادیم ولی شاد بودیم و به هم تبریک میگفتیم دوزان زیبایی بود که بواسطه صدق و صفا خدا را هم کنار خودمان داشتیم لحظه به لحظه اما حالا چی !؟ ریا و دو رویی و دنیا مداری خدای عزیز را از ما دور کرده والی اینهمه خفت به سرمون نمیامد

ای کاش قدر مردم بزرگ وشهدای عزیز وغیرت وهمیت اسلامی ،ایرانی خودمون را بیشتر می دونستیم واز اصول امام عزیزمون فاصله نمی گرفتیم وکمتر تو سر همدیگر می زدیم تا این اقتدار تا همیشه تاریخ برای این مرز وبوم بماند.

دم همه شهدا گرمه تا ابد !!
آن که در خون یکه تازی میکند ، تا قیامت سرفرازی میکند !!!

سلام برامام و شهیدان و مردان مردی که امروز مانده اند

درود فراوان بر شهدا و سرداران ایران که در دفاع مقدس حماسه آفریدند و لعنت خدا بر کسانی که پس از ایشان و از ثمره ایثار آنان در کسب قدرت و ثروت سوء استفاده ها کرده اند و می کنند .

یادمون باشه که حزب الله لبنان و جنبش امل در کنار ما با عراق در جبهه ها می‌جنگیدند علی‌رغم این‌که خودشون دچار جنگی با اسراییل بودند.
لطفا میان شیعیان وفادار لبنان و معتقد به ولایت فقیه و سایر اقوام تفاوت قائل شوید.

جوان های ایرانی که به اصطلاح این دوستمون سوسول قرتی باشند و یا طور دیگه در طول تاریخ اثبات کرده اند که سلحشور هستند و مدافع وطن و در هیچ حالتی حاضر به فروختن وطنشون نیستند.

جانم فدای ایران و دلاور مردان بی ادعای سرزمین من

نوجوانهای ماازسن 13سالگی تلاش برای حضور درجبهه های دفاع مقدس تمنامیکردند وباعشق و علاقه به سراغ شهادت میرفتند.طبیعی است صدام لعنتی مرگ رادردست فرزندان ج.ا.اهمچون اهنهای ذوب شده بداند.

خدا بر درجات شهدا بیافزاید. آنطور که بنده شنیده ام ما از ۱۹ کشور عربی اسیر گرفته بودیم. ای کاش اعراب قدری در برابر قدرت های بزرگ متحد بودند. این نژاد پرستی بالاخره کار دست اینها می دهد...


[ دوشنبه 30 آبان 1390 ] [ 10:17 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
دو راه داری: یا می توانی مثل همه ای باشی که می ریزند و می پاشند و دغدغه نان ندارند. در این صورت می توانی به خودت بگویی حالا که من فرمانده ام و همه گوش به فرمان من هستند، اصلاً گم نامی یعنی چی؟ یا این که می توانی خودت را بیندازی وسط میدان، تن به بلا بسپاری، غم دیگران را گوشه دلت قاب کنی و بدون گلایه از مشکلات، عزم کنی با آنها بجنگی.

داستان «علی صیاد شیرازی»، می دانی که از نوع اول نیست. علی، متولد 1323، در کبود گنبد(درگز)، جانشین ستاد کل نیروهای مسلح، کاری کرد که من و تو بعد از سال ها باور کنیم که «درِ باغ شهادت باز، باز است».*

می رفت آن طرف خط، وسط عراقی ها، هر چی بهش می گفتند که آخر مرد حسابی! کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی می رود وسط دشمن؟ می خندید و می گفت که من باید خودم به یقین برسم که آن طرف چه خبر است، بعد نیروهایم را بفرستم.

وقتی پشت بی سیم می گویند که فلان کار باید بشود، باید بدانم که شدنی است. پنج کیلومتری دشمن، صدای همه درآمده بود که چرا صیاد آمده اینجا که احتمال هر خطری هست. او را بغل می کنند و به زور می اندازند توی قایق. با همان لباس نظامی و تجهیزات، می پرد بیرون و شناکنان برمی گردد پیش بچه ها.*
مراقب تک تک هزینه هایی که در ارتش خرج می شد، بود. یک وقت می آمد و می گفت که فلان جلسه، همه اش اداری نبود، حرف شخصی هم مطرح شد؛ هزینه جلسه را بنویسید به حساب من. لیست تمام تلفن های شخصی خودش را هم داشت.*

نماز شبش را که می خواند، تا صبح بیدار می ماند، ما را هم برای نماز بیدار می کرد. بعد از نماز با بچه ها ورزش می کردیم و نهایتاً می رفت سراغ کار. هر روز صبح نیم ساعت تا سه ربع، وقت می گذاشت تا بچه ها درباره هر چه که دوست دارند، حرف بزنند. روزهای جمعه هم می آمد و می گفت که امروز می خواهم یک کار خیر انجام بدهم. بعد وضو می گرفت می رفت داخل آشپزخانه، در را می بست و شروع می کرد به شستن.*

به ما می گفت: «خجالت می کشم. خیلی در حق شما کوتاهی کرده ام. کمتر پدری کرده ام. فرصتم کم بوده و گرنه خیلی دلم می خواست.» یک روز در زدند، پیک نامه آورده بود. قلبم ریخت که نکند شهید شده باشد. پاکت را باز کردم دیدم یک انگشتر عقیق برای من فرستاده و نوشته: «به پاس صبرها و تحمل های تو.»*
یک شب خواب دیده بود که اما به او می گوید: «شما کارتان درست می شود، نگران نباشید.» 21 فروردین 78 بود، کارش درست شد.*
فردای روزی که به خاک سپرده بودندش، می روند سر خاک، «آقا» هم آنجا بود. زودتر از بقیه آمده بود. می گفت:
«دلم برای صیادم تنگ شده!»

[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:24 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
آلبرت اینشتین در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان : دی ارکلرونگ"، یعنی : بیانیه" ، که در سال 1954 ( =1333ش ) آن را در آمریکا و به آلمانی نوشته است اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح می دهد و آن را کامل ترین و معقول ترین دین می داند. این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی (فوت 1340 ش = 1961 م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران و به صورت محرمانه صورت پذیرفته است.
به گزارش سرویس فرهنگی جهان جهان اینشتین در این رساله "نظریه نسبیت" خو درا با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از نهج البلاغه و بیش از همه بحارالانوار علامه مجلسی (که از عربی به انگلیسی و ... توسط حمیدرضا پهلوی (فوت 1371 ش) و ... ترجمه و تحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه پیچیده "نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند. از آن جمله حدیثی است که علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم (ص) نقل می کند که : هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی می خورد و آن ظرف واژگون می شود. اما بعد از این که پیامبر اکرم (ص) از معراج جسمانی باز می گردند مشاهده می کنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ... اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "انبساط و نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن می نویسد....

همچنین اینشتین در این رساله "معاد جمسانی" را از راه فیزیکی اثبات می کند (علاوه بر قانون سوم نیوتون = عمل و عکس العمل .) او فرمول ریاضی "معاد جسمانی " را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" می داند: E=M.C2>>M=E:C2 یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.

اینیشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و بارها به لفظ "بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ "حسابی عزیز"...
۳۰۰۰۰۰۰ دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسور ابراهیم مهدوی (مقیم لندن) با کمک برخی از اعضاء شرکت های اتومبیل بنز و فورد و .. از یک عتیقه دار یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خط شناسی رایانه ای چک شده و تأیید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است

[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:19 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
ابر دستی به نگاه تر مهتاب کشید
بعد باران شد و چشمان مرا آب کشید
گفت : شادی بکش اما پسرک درد کشید
گفت : بابا بکش اما پسرک قاب کشید
آه ای ماهی تبعیدی این حوض بگو
سیب مهتاب چه از طعنه شب تاب کشید
مانده از ماه نگاه تو چه ترسیم کند
آنکه از همهمه ای رستم و سهراب کشید
ای دریا تو که هم سنگر بابا بودی
می توان دست از آن گوهر نایاب کشید
نرگس قنچه که زندانی مردم شده است
کار نیلوفر ما نیز به مرداب کشید
باز هم غیرت دریا که شبی موجی شد
دهن خاکی این طائفه را آب کشید
نمره نوبت نقاشی او بیست نشد
تا پدر عکس خودش را به رخ قاب کشید...


[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:18 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
فاش نیوز - در مراسم بزرگداشت شهید بروجردی ، سردار مشایخی با ادای احترام و افتادن به پای مادر شهید...
بروجردی، صحنه‌ای ماندگار را در ادای احترام به مادر شهید بروجردی خلق كرد.
به گزارش خبرنگار ایثار و شهادت باشگاه خبری فارس «توانا» شب گذشته همسنگر‌های محمد بروجردی دور هم جمع شده بودند تا بار دیگر خاطرات دوران مجاهدت‌های خاموش را در ذهن بازنگری كنند ولی این جمع شدن در حدود یك ساعت برنامه را به تاخیر انداخت.

مادر محمد كه غم مسیح كردستان كمرش را خم كرده بود به سختی از پله‌ها بالا رفت و خود را به جایگاه رساند.


همه منتظر بودند تا خوش‌آمدگویی را از زبان مادر شهید بروجردی بشنوند كه مجری از سردار مشایخی هم‌رزم دوران مجاهدت‌های خاموش شهید بروجردی خواهش كرد كه او نیز به جایگاه بیاید.
سردار به علت كمبود وقت از رفتن به جایگاه ممانعت می‌كرد ولی وقتی اصرار بیش از حد مجری را دید به ناچار خود را به جایگاه رساند.
حضور هم‌رزم شهید بروجردی در كنار مادر شهید بروجردی هزاران معنا را تولید كرده بود كه ناگهان سخنان مجری سكوت را بر مجلس حكم‌فرما كرد.
سردار مشایخی كه خلق تصاویر ماندگار را از مسیح كردستان به ارث گرفته بود با آرامش خاصی به پای مادر شهید بروجردی افتاد و بوسه‌ بر پای او زد
.


[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:16 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]

شاه كه رفت وضعیت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتی كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند .

غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتیم كاغذ چهار تا شده ای را در محوطه ی یگان دیدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .

یكی از اعلامیه های حضرت امام بود كه از پاریس نوشته بودند . تا چشمم به نام امام افتاد سریعا كاغذ را تا كردم و با عجله آن را در جیبم گذاشتم . صورتم قرمز شده بود و مثل كسی كه چند كیلو مواد مخدر را با خود حمل می كند هراسان بودم . از یك نوجوان 16 ساله بیشتر از این را نمی شد انتظار داشت .

سعی كردم هر چه زودتر خودم را به دوستم علی برسانم و قضیه را برایش بگویم . چون او تنها كسی بود كه با هم ، حرفهای امام و انقلاب را زمزمه می كردیم ، البته بچه های دیگری هم بودند ولی ما نه شناخت كافی از آنها داشتیم نه اطمینان می كردیم .

به آسایشگاه كه رسیدم فكر می كردم همه می دانند كه من اعلامیه همراه دارم و یا فكر می كردم نكندكسی این اعلامیه را به عنوان طعمه گذاشته باشد و بخواهد بچه های انقلابی را شناسایی كند . خلاصه در آن جو خفقان فكر های جور واجور به سراغم می آمد .

تخت من و علی تقریبا آخر آسایشگاه قرار داشت . بدون اینكه به كسی نگاه كنم به طرف تختم رفتم . علی مشغول صاف كردن آنكادر تختش بود . آرام به او گفتم : بیا برویم بیرون كارت دارم .

وقتی پشت آسایشگاه رسیدیم ، گفتم : یكی از اعلامیه های امام را پیدا كرده ام .

او بعد از اینكه دور و برش را نگاه كرد گفت : اعلامیه ی امام ؟ تو پادگان ؟

اعلامیه را از جیبم بیرون آوردم و با هم شروع به خواندن آن كردیم . حرفهای امام آنقدر زیبا و دلنشین بود كه دوست داشتیم دوباره و چند باره آن را بخوانیم ، ولی از نظر امنیتی جرات این كار را نداشتیم . كافی بود كسی به ما شك كند حسابمان پاك بود .

علی گفت : ما وظیفه داریم اعلامیه را تكثیر كنیم و در جاهای مختلف پادگان پخش كنیم .

- ولی چه طوری ؟

- باید امشب طوری كه كسی شك نكند، نگهبانی پاس دو را به عهده بگیریم. نگران نباش ، من ترتیب این كار را می دهم .

علی استادانه لوحه ی نگهبانی را با هماهنگی پاس بخش تغییر داد . او نگهبان اسلحه خانه شد و من نگهبان آسایشگاه .

ساعت 10 شب خاموشی بود و ما ساعت دوازده سر پستهایمان رفتیم . فاصله آسایشگاه تا اسلحه خانه چند متر بیشتر نبود و ما می توانستیم دو ساعت پستمان را در كنار هم باشیم .علی گفت :

- من كلید دفتر را از منشی گرفتم . تو طرف اسلحه خانه باش تا من اعلامیه را تا جای ممكن با ماشین تایپ و تكثیر كنم .

- اگر افسر نگهبان آمد چه كار كنیم ؟

- باید خیلی مراقب باشی . البته من با نگهبان اسلحه خانه ی گروهان یكم هماهنگ كردم كه اگه افسر نگهبان آمد بلند ایست بكشد .

- ایوالله فكر همه جا را كرده ای .

من هر چند وقت یكبار درب دفتر را باز می كردم . علی سخت مشغول تایپ اعلامیه بود آن شب افسر نگهبان هم نیامد و تا آخرین دقایق پستمان حدود بیست اعلامیه تایپ شد . هر كدام ده تا از آنها را همراهمان گرفتیم و قرار شد اعلامیه ها را در جاهای مختلف پادگان بیندازیم .

انگاری ترسم كمتر شده بود. دلم قرص تر بود و دیگر آن وحشت اولیه را نداشتم .

ساعت بیدار باش نام خدا را به زبان آوردم و به بهانه ی نظافت ، محوطه اطراف گروهانهای ساسان ،اشك ، بهرام ، مازیار، وكلاسهای آموزش و آشپز خانه آموزشگاه نوجوانان (پادگان امام حسین (ع) فعلی ) را اعلامیه انداختم .

بعد از ظهر همان روز بعد از تشكیل كلاسها و رفتن به شامگاه ، جو كاملا عوض شده بود بچه ها با هم پچ پچ می كردند . در میدان شامگاه وقتی افسر نگهبان نام شاهنشاه را به زبان آورد كسی هورا نكشید . صلواتهای بچه ها رعب و وحشت عجیبی در دل افسر نگهبان انداخته بود و ایشان سكوت اختیار كرده بودند .

شامگاه كه با آن وضعیت به پایان رسید ، فاصله میدان صبحگاه تا آسایشگاه را، روی ضربه چهارم ، بچه ها صلوات می فرستادند .

به علی گفتم : ما فكر می كردیم كه فقط خودمان از این وضعیت بیزاریم و امام را دوست داریم.

شب كه شد ، یه خبر از گروهان سوم كه یك طبقه بالاتر از ما بود شنیدم كه اصلا باورم نمی شد می گفتند : آنها عكسهایی از امام خمینی (ره) را به دیوار آسایشگاه نصب كرده اند و بچه های یگان های دیگر ، برای دیدن عكسهای حضرت امام به آنجا می روند .

امام خمینی

به علی گفتم : اگر خبر درست باشد ، الحمدلله، بچه های گروهان سوم هم شاهكار كردند .

گفت : عكسها احتمالا كار آقای كرماجانی است . او واقعا دل شیر دارد و یكی از علاقه مندان مخلص امام است .

وقتی با علی به دیدن عكسها رفتیم و برای اولین بار عكس مقتدایمان را دیدیم ، بی اختیار اشك شوق در چشمانمان حدقه زد . امام با چهره ی خندان به بالشی تكیه زده بود و دل ربایی می كرد. از دیدن عكسها سیر نمی شدیم . كمی با آقای كرماجانی صحبت كردیم وتصمیم گرفتیم كه از فردا فعالیتمان را دو چندان كنیم . ضمن اینكه اعلامیه اولیه ای را كه همراهم بود با منگنه بغل عكسها زدیم . خوشحال به آسایشگاه برگشتیم .

وقتی افسر نگهبان جریان شامگاه روز گذشته را به فرمانده آموزشگاه اطلاع داده بود تمام فرمانده گردان ها مامور شده بودند كه برای گردان هایشان صحبت كنند .

ما صبح زود جلوی تخت هایمان مرتب به خط شده بودیم و منتظر آمدن جناب سرهنگ خوش نیت بودیم . ایشان انصافا انسان شرافتمند و خوبی بود. منتها آن روز بنا به مقتضای شغلی و كمی ترس از عوامل ساواك كه همه جا بودند در پرده گفتند :

به طوری كه اطلاع پیدا كردیم دیروز وضعیت آموزشگاه به هم خورده و شامگاه به درستی اجرا نشده است . انشاالله وضعیت هر چه زودتر با مصلحت خداوند سرو سامان می گیرد . همانطور كه می دانید شاه برای مداوا به خارح از كشور رفته است . شما نظامی هستید و كاری با اوضاع داخل شهر ها نداشته باشید .

شاه به....

وقتی جناب سرهنگ خوش نیت اسم شاه را آورد قاب عكسی كه از شاه ، سر درب آسایشگاه نصب شده بود به یكباره به زمین سقوط كرد و شیشه اش جلوی پای سرهنگ پخش شد . همه تعجب كرده بودیم حتی سرهنگ هم از این ماجرا یكباره جا خورد .

رو به علی كردم و گفتم : به یاری خداوند سقوط شاه حتمی شد .

جناب سرهنگ كه این ماجرا را دید و ایشان هم به یقینش افزوده شد كه شاه دیگر برگشتی نخواهد داشت گفت :

اشكال ندارد بعدا شیشه عكس را عوض كنید و آن را نصب كنید . او بدون اینكه ادامه حرفهایش را دنبال كند از آسایشگاه خارج شد .

وعكس شاه دیگر هیچگاه نصب نشد .


[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:15 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
برگرفته از دست نوشته های یک شهید
زمین مسطح بود و کاملا زیر دید دشمن قرار داشتیم . با حالت مجروحی که به عقب بر می گشتیم، به دو سه تا از برادران دیگر رسیدیم که مجروح شده بودند و بر روی زمین افتاده بودند . برای این که این برادران جان ندهند، گفتیم: بلند شوید . تا برویم . پاسخ دادند که شما بروید، ما کم کم می آییم . در 50 متری سمت راستمان نخلستان بود . به طرف آن رفتیم تا از داخل نخلها با حالت ضعف و ناتوانی حرکت خود را ادامه دهیم . پاهای من خسته و دستم مجروح بود . شریان دستم هم قطع شده بود . خونریزی زیادی داشتم . صورتم زرد شده بود و به سرگیجه مبتلا شده بودم . مثل این که به مواضع عراقی ها رسیده بودیم . دیگر توان جلو رفتن را نداشتم . همراهان اصرار می کردند که حرکت کنم . گفتم: من دیگر توان ندارم . شما که وضعتان بهتر و زخمتان کمتر است، بروید . آنها رفتند و بحمد الله ظاهرا به بچه های خودمان رسیدند . من یک اتاق خرابه ای دیدم و برای این که یک مقداری از تیر و ترکش در امان باشم، به آن جا رفتم و بی حال افتادم . بعد از چندی، سه، چهار نفر از برادران خودمان هم آمدند و در آن اتاقک به من پیوستیم وقتی آنها آمدند، گفتم: چطور به اینجا آمدید . گفتند که رد خونهای ریخته شده را گرفتیم تا به اینجا رسیدیم . ما هم از راه منحرف شدیم . *** ناگهان صدای عراقی ها به گوشم رسید که داد و فریاد می کردند . چشمهایم را باز کردم . دیدم پنج نفر عراقی داخل اتاق آمده اند و به عربی چیزهایی به هم می گویند . ما هیچ حرفی نزدیم و از جا هم بلند نشدیم . آنها چند لگد به ما زدند و چند رگبار کنار ما زدند . ولی باز هم کسی بلند نشد . خودشان ما را بلند کردند و با چفیه ای که همراهمان بود، دستهایمان را به هم دیگر بستند و ما را از اطاق بیرون بردند . در بیرون اطاق دیدم که چهار، پنج نفر عراقی دیگر هم بیرون هستند . در بیرون، یک کوله پشتی از بچه های ما افتاده بود و هر کس چیزی برمی داشت . یکی اورکت بر می داشت و دیگری چیز دیگر . 10 الی 12 نفر هم دور اتاق را محاصره کرده بودند . ما را به پشت دیوار اتاق بردند و چند نفر هم روبه روی ما به حالت تیراندازی زانو زدند تا ما را تیر باران کنند . طبیعتا در یک چنین موقعی، انسان هیچ فکری جز فکر آن دنیا و گفتن شهادتین خود و ذکر «یا حسین » و «یا زهرا» و دیگر چیزها ندارد . در همین حین بود که ناگهان یک خمپاره در نزدیکی ما خورد و عراقی ها پخش شدند . بعد دو نفرشان آمدند و ما را کشیدند داخل یک نهر بزرگ که در همان نزدیکی قرار داشت و حدود 1 الی 5/1 متر عمق داشت . ما هم به یک طرف نهر به همان حالت دست بسته افتادیم . *** فرمانده شان متوجه یک سری ساختمان که در سمت چپ ما قرار داشت، شد . با دست اشاره کرد و چیزهایی گفت . ظاهرا می گفت که احتمال دارد داخل آن ساختمانها ایرانی باشد، آنجا بروید و بیاوریدشان . غیر از دو نفرشان بقیه به آنجا رفتند . یکی از این دو نفر باقی مانده، به حالت آماده باش روبه روی ما ایستاد . و دیگری بادگیرهای ما را پاره می کرد و می گفت: مهمات و اسلحه تان کو، ما را به این طرف و آن طرف انداختند و جیبهایمان را گشتند . جز جانماز و مهر و کارت شناسایی و این جور چیزها، چیز دیگری پیدا نکردند . از جیب من یک عکس امام پیدا کردند . گفتند: این عکس خمینی است؟ با سر اشاره کردم که بله . دست کرد در جیب من، یک بسته سیگار شیراز درآورد . نگاهی به آن کرد وگفت: شیراز؟ با اشاره سر گفتم: بله . دیدم یک بسته سیگار وینستون آمریکایی از جیبش درآورد و گفت: صدام سیگار وینستون آمریکایی، اورکت آمریکایی، در بغداد همه چیز فراوان، من فقط شهر و فراوان را متوجه شدم . من در آن لحظه امیدی به زنده ماندن نداشتم . پیش خود گفتم که دست آخر یا اسیر می شوم، یا شهید . پس حرف خودم را بزنم . همین طور که ادامه می داد که چی فراوان، چی فراوان، من گفتم: در ایران الحمدلله اسلام و مذهب فراوان، وجدان و دین فراوان، مکتب اسلامی ما الحمدلله درسته این حرفها را که زدم،... من در آن لحظه امیدی به زنده ماندن نداشتم . پیش خود گفتم که دست آخر یا اسیر می شوم، یا شهید . پس حرف خودم را بزنم . همین طور که ادامه می داد که چی فراوان، چی فراوان، من گفتم: در ایران الحمدلله اسلام و مذهب فراوان، وجدان و دین فراوان، مکتب اسلامی ما الحمدلله درسته . این حرفها را که زدم، یک نخ سیگار از جیبش درآورد و زیر دولب من گذاشت و روشن کرد . چون عصب دست چپ من قطع شده بود . کاملا از کار افتاده بود و دست راستم نیز با چفیه به دست برادر محسن علی اصغری بسته بود . سیگار روشن هم به دهانم بود و نمی توانستم از دهانم بگیرم . خاکستر سیگار ریخت وعراقی که دید من نمی توانم کاری انجام دهم، دست راست مرا باز کرد . من فکر کردم که این دو تا خیلی پست و نامرد نیستند و گمانم که بعثی هم نباشند . به آنها گفتم: یا اخی؟ یا بعثی؟ همزمان با هم گفتند: لا ما مسلمانیم . متوجه شدم که می شود گفت که این دو نفر به اجبار به جبهه آمده اند . من خون زیادی از بدنم رفته بود . عطش زیادی مرا گرفته بود . به او گفتم: یا اخی عطشان ماء، یعنی تشنه ام، آب بده . آنها به هر کدام از ما یک در قمقمه آب دادند، ولی با آن گلوی خشک و تشنگی فراوان، یک در قمقمه آب که یک قاشق آب می شود، چیزی از تشنگی ما کم نکرد . یکی از برادران گفت: خیلی تشنه ام . عراقی گفت: مجروح ماء مضر، یعنی برای مجروح آب ضرر دارد . در عین حال، یک در قمقمه دیگر آب به هر کدام ما دادند . نیمی از آن عراقیها که قبلا به طرف ساختمان رفته بودند، بازگشتند . ما را بلند کردند و حرکت دادند که ببرند . من که از ناحیه پا و دست مجروح بودم و خونریزی زیادی داشتم، اصلا نمی توانستم راه بروم و مرتب به زمین می افتادم . بلندم می کردند . باز به زمین می افتادم . با زدن لگد باز مرا بلند می کردند و کتک می زدند . بعضی از آن ها خیلی مرا اذیت کردند، بعضی از آنها هم کمتر . خلاصه با آن وضع دردآور و سخت تا حدود 200 متر راه از داخل نهر رفتیم . مثل یک تکه گوشت یقه مان را می گرفتند و من بی اختیار به زمین می افتادم . دیدند فایده ای ندارد . دستهایم را با چفیه بستند و در همان نهر رها کردند . منتظر تیر خلاص بودم . «اشهد» م را گفتم، ولی آنها کاری نکردند . فقط آن سه نفر که با من بودند، رفتند و مرا به همان حال رها کردند . بعد از مدتی که حالم بهتر شد، به خود گفتم که خوب عراقیها از این طرف رفتند . پس من باید به طرف مخالف حرکت کنم تا به نیروهای خودی برسم . برگشتم و در همان نهر در جهت مخالف حرکت کردم . باز مقداری که حرکت می کردم، به زمین می افتادم . موقع بلند شدن، برایم خیلی مشکل بود و به سختی و با درد و مشقت این کار انجام می گرفت . بالاخره با این وضع و حالم توانستم تا حدود 50 الی 60 متری اطاق قبل که در آن بودیم، برسم . در آن جا باز به زمین خوردم . ناگهان دیدم که یگ گروه دیگر از عراقیها آمدند، اما آنها کوتاهی نکردند، آن قدر با لگد و قنداق تفنگ به من زدند که در مدت 2 ماه در بیمارستان بدنم کوبیده بود و چون کمرم سیاه شده بود، از کیسه آب گرم در زیر کمرم استفاده می کردم و هم چنین موقع زدن آمپول در بیمارستان برایم خیلی مشکل بود . خلاصه عراقیها من را خیلی زدند و مثل توپ فوتبال بین خود پاس می دادند و فکر می کردند که من فرار کرده ام، چون دستهایم محکم بسته بود . من هم مثل یک تکه گوشت بی جان به این طرف و آن طرف می افتادم . آنها مرتب می زدند و می گفتند: امشب هجوم، امشب هجوم، من هم که نمی دانستم منظورشان چیست . خلاصه در آن نهر آن قدر مرا به زمین کشیدند که پوست بدنم زخم شده بود و استخوانهایم پیدا بود . موقعی که باز می خواستند مرا ببرند، متوجه شدم که با هم صحبت می کنند . یکی می گفت: بکشیم، یکی می گفت: نکشیم، خودش دارد می میرد . بعد مرا رها کردند و رفتند . نزدیک غروب آفتاب بود و تقریبا بیهوش بودم . وقتی باز مقداری سر حال آمدم، متوجه شدم که آن جا میدان مین بود و من از میدان مین بیرون آمده ام . داخل یک جوی فرعی که در نزدیکی آن نهر بود، افتادم . با خودم گفتم که الان شب است و هوا تاریک، اگر به طرف نیروهای خودمان بروم، چون از طرف مخالف می آیم، احتمال خطر دارد . در همان جا ماندم . باز دیدم که مرتب تیر و ترکش می خورد و سمت چپ و راستم را می کوبند . در وسط جوی، دراز کشیدم . چون نسیم خنکی می وزید و بدنم هم زخم بود، سردم شد . خودم را به طرف آن اطاق خرابه ای که حدود 3×3 بود، رساندم . تشنگی خیلی اذیت می کرد و فشار می آورد . زانوهایم و دستهایم را به طرف دهانم بردم تا بتوانم به وسیله جویدن، چفیه را باز کنم . توانستم با هزار سختی و مشقت چند ساعته چفیه را باز کنم . در آن حال به یاد خدا و روز قیامت افتادم و ذکر خدا می گفتم . ساعت حدود 12 شب بود . از سرما مرتب می لرزیدم و هواپیماها مرتب منور خوشه ای می ریختند . توپخانه هم مرتب می کوبید . درست مثل روز روشن شده بود . به فکر چاره ای برای سرما افتادم . اورکت هم نداشتم . به فکر روشن کردن آتش افتادم . گفتم که شاید مشخص شود . باز فکر کردم که من آب از سرم گذشته است (چه یک وجب چه صد وجب). خورده چوبهای داخل اطاق را گوشه ای جمع کردم وکبریت زدم . هر کاری کردم روشن نشد . به فکر باد گیر شلوارم افتادم . گفتم: چون پلاستیک دارد زود روشن می شود . و تکه پاره هایی از بادگیر را روی چوبها انداختم و کبریت کشیدم و آتش را روشن کردم و با آن کمی گرم شدم، ولی ناراحتی زخمها مرا آزار می داد . در گوشه ای افتادم و راز و نیاز کردم . تصمیم گرفتم بلند شوم و حرکت کنم، ولی نتوانستم، دیگر مثل اول شب نمی توانستم بلند شوم . دیگر توان ایستادن نداشتم . خیز خیز به طرف درب اطاق رفتم . دیدم با این وضع نمی توانم بروم . چون این منطقه بین نیروهای خودی و دشمن بود و از هر دو طرف زیر آتش قرار داشت . توپ و خمپاره مرتب می بارید . نا امید باز به داخل اطاق برگشتم و به خدا توکل کردم . منتظر بودم که بچه ها از کجا عملیات می کنند تا برای نجات بیایند، ولی هیچ خبری نشد . به خودم روحیه می دادم . این بار متوسل به ائمه اطهار (علیهم السلام) شدم . دلم شکست و توسل به حضرت ابوالفضل پیدا کردم . چون اسم گردانمان ابوالفضل بود، چند بار گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهدید که من روزی که از خانه بیرون آمدم، برای شهادت آماده بودم، اما دلم نمی خواست اسیر شوم . در همین موقع به یاد برادر مفقود الاثر مسعود دانایی که برادر خانمم است، افتادم که در والفجر 4 مفقود شد و خواهرش که همسر من است، هنوز چشم انتظار است . گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهد هستید که من از شهادت نمی ترسم، ولی دلم نمی خواهد که اسیر یا مفقود شوم و همه فامیل و دوست و آشنا چشم انتظار من باشند . از تو می خواهم که از خداوند بخواهی تا برایم فرج حاصل شود . ساعت حدود 7 صبح بود . چون اسم گردانمان ابوالفضل بود، چند بار گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهدید که من روزی که از خانه بیرون آمدم، برای شهادت آماده بودم، اما دلم نمی خواست اسیر شوم . در همین موقع ... بعد از اندکی متوجه سر و صدا و صحبت شدم دقت کردم، دیدم که از بچه های خودمان هستند . دارند فارسی صحبت می کنند، صدا کردم برادر، اخوی یک نفر اینجا بیاید، ولی با این حال که تشنگی بر من غلبه کرده بود، صدایم در نمی آمد . شیشه عطری داشتم آن را بیرون آوردم و به زبانم زدم تا بلکه زبانم تر شود، ولی زبانم می سوخت و ضعف تشنگی من هم کم نشد . باز صدا کردم، ولی جوابی نشنیدم . منتظر در اطاق بودم . چشمم به در بود، ولی خبری نشد . با دست اشاره کردم . یک نفر جلو آمد، یک نفر دیگر هم همراهش بود . به من گفتند: پاشو بیا اینجا . گفتم: نمی توانم، مجروح هستم . گفتند: کی مجروح شدی؟ کجا بودی؟ گفتم: دیروز صبح . گفتند: دیروز صبح ما این جا نیرو نداشتیم، دیشب بچه های مشهد عملیات داشتند . دیروز کسی اینجا نبود . گفتم من از لشکر دیگر هستم و از راه منحرف شده ام . آنها دیدند که داخل اطاق خون زیادی ریخته شده، وقتی مرا با این وضعیت مشاهده کردند، خیلی ناراحت شدند مرا از همان نهر که قبلا اسیر شده بودم، می بردند و مرتب جنازه های کثیف عراقی را می دیدم که برادران می گفتند: دیشب عملیات شد و اینها همه به درک واصل شده اند . مرا بردند و به آمبولانس اورژانس رساندند . به خود حضرت ابوالفضل قسم، از آن وقتی که متوسل به حضرت ابوالفضل شدم تا وقتی که مرا به آمبولانس رساندند، کلا یک ساعت نشد و من در آن شب به چشم دل خدا را چند بار دیدم و این یک امداد غیبی بود که من از آن زنده و سربلند بیرون آمدم . خلاصه مرا به اورژانس صحرایی بردند و بعد هم به اهواز و از آن جا به مشهد مقدس و دو ماه در آن جا بستری بودم و بعد به تهران آمدم و پس از بهبودی به شهر خود قم برگشتم . اشاره: عصب دست این جانباز، در زمان مجروحیت قطع می شود به طوری که دکترها از معالجه او مایوس شده بودند . وی با توسل به حضرت ابوالفضل نذر می کند که اگر دستش خوب شد، دوباره به جبهه برگردد . در همین حال خاطره اسارت و جانبازی خود را مکتوب می نماید که در مسابقات خاطره نویسی لشکر 17 علی بن ابی طالب موفق به کسب رتبه اول می شود . او پس از مدتی شفاء می یابد و برای ادای نذر خود به جبهه های حق علیه باطل می شتابد و در عملیات والفجر 10، منطقه عملیاتی حلبچه به فیض شهادت نائل می گردد .
دستنوشته جانباز شهید حاج فتح الله رجب پور

[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
اصلی ترین حماسه ها و عملكردهای درخشان زنان ایرانی در خط مقدم جنگ، به امداد و كمك رسانی بموقع آنان به زخمی های جنگ، نیزخدمات رسانی در امور تغذیه و فراهم ساختن پوشاك برای رزمندگان، در اوج جنگ و در زمان عملیات ها و امور جنگ خلاصه نمی شد، بلكه مهمتر از همه، دلاوریها و شجاعت هایی بوده است كه برخی از بانوان ایرانی در خط اول جنگ، به نمایش گذاردند؛ بخصوص در ابتدای جنگ و زمانی كه خاك مقدس وطن مان از چندین نقطه مرزی مورد تجاوز قرار گرفته بود. اگر اقدامات، تشویق ها، حمایت ها و شركت مؤثر و مستقیم زنان در جنگ نبود، چه بسا دشمنان درهمان اوایل جنگ، به اهداف خود یعنی تصرف و اشغال مناطق مرزی توفیق می یافتند. اما روحیه شهادت طلبی و بی باكی زنان غیور ایرانی مبنی بر مقاومت ورزیدن و دفاع كردن از خاك و سرزمین خویش، دشمن را با دژی مستحكم روبه رو ساخت كه هرگز تصور آن را نكرده بود. امینه وهاب زاده از جمله این زنان ایثارگر است كه می توان به آن اشاره كرد.
امینه وهاب زاده ۵۰ ساله، جانباز ۷۰ درصد شیمیایی و تركش خورده ای است كه تمرینات چریكی را آموزش دیده است. وی پیش از انقلاب اسلامی بارها به دلیل مبارزه علیه رژیم طاغوت و پخش اعلامیه های حضرت امام خمینی(ره) توسط ساواك دستگیر و در زندانهای پهلوی شكنجه شده است.
وی پس از انقلاب اسلامی عضو فعال كمیته انقلاب اسلامی بوده و در رده های بالای سپاه و بسیج ناحیه غرب تهران به دفاع از ارزشهای نظام مقدس جمهوری اسلامی پرداخته است. وی در سال جاری در روز زن به عنوان یكی از زنان نمونه از سوی ریاست جمهوری مورد تقدیر قرار گرفت. آنچه در پی می آید گپ و گفتی است كه با وی انجام داده ایم.
خانم وهاب زاده از خودتان و فعالیت هایتان قبل و پس از انقلاب بگویید و اینكه چه شد.
من از مادری عراقی و پدری ایرانی به دنیا آمدم و تا ۱۴ سالگی در كاظمین به سر می بردم و از همان سنین نوجوانی علاقه خاصی به حضرت امام خمینی(ره) و فرایض ایشان پیدا كردم و بعد از آشنایی با خط مشی ایشان، اقدام به پخش اعلامیه های آن حضرت در عراق كردم تا اینكه در سن چهارده سالگی به دلیل همین فعالیت ها به ایران تبعید شدم. اما پس از تبعید نیز دست از فعالیت های ضدرژیم ستمشاهی برنداشتم و به پخش اعلامیه های حضرت امام(ره) ادامه دادم تا اینكه توسط ساواك دستگیر و به ۹ سال زندان محكوم شدم. درمدتی كه در زندان بودم تحت شكنجه قرار گرفتم اما به دلیل پایین بودن سنم بعد از مدتی از زندان آزاد شدم تا اینكه انقلاب شد و پس از انقلاب نیز به مدت ۸ سال در دفتر بسیج امور زنان مشغول به فعالیت بودم. حضور در سپاه و كمیته انقلاب نیز از دیگر فعالیت های من در دوران پس از انقلاب بود تا اینكه جنگ تحمیلی علیه كشور عزیزمان آغاز شد و من به عنوان نیروی داوطلب نظامی و در سمت مسؤول امدادگران در جنگ حضور پیدا كردم.
● از نخستین روزهای حضورتان به عنوان امدادگر در جنگ بگویید.
۱۰ روز بعد از آغاز جنگ تحمیلی بود كه به عنوان یك نظامی و امدادگر به جبهه اعزام شدم. از آن جهت نظامی، چون كه به عنوان عضوی از سپاه و كمیته انقلاب اسلامی قبل از اعزام مشغول به فعالیت بودم.
زمانی كه تصمیم گرفته شد به جبهه اعزام شویم من به عنوان مسؤول امداد انتخاب شدم و سرپرستی حدود ۲۰۰ نفر از رزمندگان امدادگر را بر عهده گرفتم. خاطرم هست كه نخستین عملیات كه در تاریخ هفتم مرداد ماه سال ۱۳۶۰ آغاز شد، عملیات ثامن الائمه مقدماتی یا همان شكستن حصر آبادان بود. در آن عملیات با فرماندهانی چون شهید صیادشیرازی، شهید همت و حسن باقری همرزم بودیم.
روز عملیات را به یاد می آورم كه در شرق رود كارون به همراه دو نفر از زنان امدادگر و یكی از برادران همرزم مستقر شده بودیم. در همان زمان متوجه شدیم تعدادی از نیروهای تكاور عراقی در كانال پناه گرفته بودند، من كه مانتو بلندی پوشیده و چفیه دور گردنم بسته بودم و كلاه بر سر داشتم به سمت عراقی ها رفتم، آنان در ابتدا با دیدن من تصور كردند از برادران رزمنده هستم روی این حساب بلافاصله بلوزهایشان را برای اینكه درجه هایشان مشخص نشود از تن درآورده و شروع به بوسیدن عكس امام خمینی(ره) كه به همراه داشتند كردند.
من با دیدن این صحنه بسیار خشمگین شدم ولی با یادآوری جمله حضرت علی(ع) در مورد اسرای جنگی خشم خود را فرو بردم و بعد از آرام گرفتن به همراه همرزمانم آنان را دستگیر و سه مجروحی كه میانشان بود را به بیمارستان پتروشیمی منتقل كردیم.
بعد از انتقال مجروحین به بیمارستان، یكی از اسرا با گریه به سمت من آمد و با گریه و به زبان عربی گفت كه یكی از آن مجروحین برادرم است و بعد از من طلب آب كرد و من وقتی به او آب دادم گریه كرد و گفت: باورم نمی شود تا همین چند ساعت قبل من به روی شما اسلحه می كشیدم و شما در جواب آب خنك به من می دهید. همیشه این خاطره در ذهنم حك شده است.
● خانم وهاب زاده در ۸ سال دفاع مقدس، در چند عملیات شركت داشتید؟
من در مجموع در هفت عملیات شركت كردم. نخستین عملیات كه همان شكست حصر آبادان بود و پس از آن در عملیات طریق القدس كه در ۸ آبان ماه سال ۱۳۶۰ آغاز شد. بعد از آن عملیات فتح المبین در یكم فروردین سال ۶۱ بود كه به همراه سایر امدادگران مشغول فعالیت بودیم. عملیات بیت المقدس كه درفاصله كوتاهی از عملیات قبلی صورت گرفت، در یكم اردیبهشت سال ۶۱ و نیز عملیات رمضان در ۲۲ تیرماه همان سال از جمله عملیاتی بود كه به ترتیب انجام گرفت و من به همراه سایر امدادگران در آن حضور داشتم.
عملیات های والفجر مقدماتی، محرم و والفجر یك از دیگر عملیاتی بود كه تا تاریخ ۲۲ فروردین ماه ۱۳۶۲ صورت گرفت و من در آن انجام وظیفه می كردم. كه با بمباران شیمیایی كه به صورت آزمایشی در عملیات والفجر یك در منطقه غرب و جنوب فكه توسط نیروهای بعثی صورت گرفت، در حالی كه انجام وظیفه می كردم شیمیایی شدم و از ادامه خدمت بازماندم.
● از روز عملیات والفجر بگویید از زمانی كه بمب شیمیایی زدند چه جوی در میان رزمندگان حاكم بود؟
نزدیك صبح بود و من داخل چادر امداد بودم كه ناگهان متوجه صداهای زیادی در اطرافم شدم. از چادر خارج شدم از شدت مه چشم چشم را نمی دید در همان لحظه یكی از برادران رزمنده با سرعت به سمت من آمد و یك ماسك داد و آن را بلافاصله به صورتم زدم و شروع كردم به دنبال مجروحان رفتن، تركیب بمب های شیمیایی به گونه ای بود كه بلافاصله بر سیستم بدن از جمله دستگاه تنفسی تأثیر می گذاشت. برای یك لحظه دیدم همه رزمندگان سعی می كنند فریاد بزنند و كمك بطلبند ولی صدا از گلوها بیرون نمی آمد. در همان موقع جوانی را دیدم كه بدجوری آسیب دیده بود و بلافاصله ماسكم را به صورتش زدم تا شاید كمكی كند. صحنه های بسیار دلخراشی بود. دیدن خفگی و سوختن و شهید شدن همسنگرانی كه در راه آرمان خود پا به خاك مقدس جبهه گذاشته بودند و هیچ كاری نمی توانستیم بكنیم بسیار تكان دهنده و تلخ بود و به جرأت می توانم بگویم یكی از تلخ ترین خاطرات دوران خدمتم در سالهای جنگ (همین عملیات) بود.
در این عملیات من و سایر نیروها به مدت ۱۲ ساعت در همان منطقه شیمیایی به سر بردیم و در آنجا بود كه من شیمیایی شدم و ۷۰ درصد بدنم دچار آسیب شد.
● نقش زنان را در جبهه ها چگونه دیدید؟
زنان ایثارگر ایرانی با داشتن تجارب ارزشمند از حضور خود، در دوران پیش از پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی ایران، پا به پای مردان در فعالیت های مختلف كشور، در طول مدت هشت سال دفاع مقدس به افتخارآفرینی خویش ادامه داده، حتی در برخی صحنه ها جلودار مردان در امور پشتیبانی از دفاع مقدس و جنگ تحمیلی بوده اند.
● شما به عنوان زنی ایثارگر و نستوه مقاومت كه سالها در راه آرمان و دفاع از ارزشهای دینی خود با دشمن جنگیدید، وضعیت كنونی خود را چگونه ارزیابی می كنید؟
من جانباز شیمیایی ۷۰ درصد هستم. به عبارتی بخش اعظم سیستم بدن من از كار افتاده است و برای ادامه زندگی نیاز مبرم به استفاده از برخی داروها هستم كه بسیار حیاتی است اما متأسفانه مدتی است كه سهمیه این داروها قطع شده و تهیه این داروها كه هزینه بسیار گزافی دارد به عهده خود من است . البته این تنها مشكل من نیست، بلكه عمده جانبازان با اینگونه كمبودها روبه رو هستند كه جا دارد مسؤولان در این خصوص مددی رسانند.
ولی در مجموع خدا را شكر می گویم چون به خاطر هدف و آرمان خود و سخنان حضرت امام خمینی (ره) پا به خاك مقدس جبهه گذاشتم وبرای دفاع از ارزشهای مقدس دینی پا به این عرصه نهادم و هیچ گلایه ای از این جهت ندارم.

[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
حضرت آیت الله خامنه ای با ذکر چند خاطره از حضور همزمان با شهید چمران در جبهه های جنگ تحمیلی نکته جالبی را یادآور شدند و آن اینکه در سلاح های سازمانی ایران پیش از دکتر چمران سلاح آرپی جی 7 جایگاهی نداشت و در واقع شهید چمران در دوران دفاع مقدس نسبت به آموزش استفاده از این سلاح علیه دشمنان اقدام کرده بود.

به گزارش خبرنگار مهر، دیدار با حضرت آقا همیشه فرصتی بوده است که هیچکس به سادگی از کنار آن نمی گذرد و هر چقدر هم کار داشته باشد رها کرده و به این دیدار می شتابد. به همین خاطر هم بود که صبح اول وقت دیروز اتوبوس هایی از سراسر کشور در خیابان جمهوری ردیف شده بودند که مسافرین خود را به وصال ولایت برسانند.

قریب به 4 هزار نفر از اساتید بسیجی به تعبیر رهبر معظم انقلاب فرزانگان مرکب از علم و ایمان از ابتدای صبح مقابل درب خیابان فلسطین بیت رهبری ایستاده بودند تا به زیارت رهبر خود نائل آیند.

تعدادی از آنها منفردا و برخی دیگر دسته جمعی آمده و تا مهیا شدن مقدمات ورود به حسینیه بیت رهبری با هم در خصوص مسائل صنفی و سیاسی گفتگو می کردند.

جمعیت زیادی بود ولی با این اوصاف همگی در زمان کوتاهی مراحل حفاظتی را گذرانده و در بیت منتظر رهبر فرزانه خود شدند تا با معیارها و شاخص های مطرح شده از سوی ایشان مسیر را برای ادامه راه خود باز شناسند ولی نکته جالب این بود که از این ازدحام خود کارکنان بیت نیز غافلگیر شده بودند و به همین خاطر پارتیشن های انتهای سالن دو مرتبه عقب کشیده شد تا جمعیت همه در حسینیه جا بگیرند. ولی در نهایت مجبور شدند که آنها را جمع آوری کنند با این اوصاف برخی از اساتید در حسینیه جا نشده و مقابل درب ورودی گوش جان به سخنان رهبر خود سپردند.

برنامه با سخنان یکی از مسئولین بسیج اساتید درباره دوازدهمین همایش بسیج اساتید کشور آغاز شد و سپس یکی از مداحان اهل بیت به مناسبت ولادت امام جواد (ع) اشعاری را خواند و این روز مبارک را به محضر ثامن الائمه تبریک و تهنیت گفت و حضرت آقا آمدند و جمعیت یکصدا شور شد که ای رهبر آزاده آماده ایم آماده، ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند و ...

رهبر انقلاب بر صندلی روبروی جماعت نشستند و اساتید بسیجی نیز .

پیرمردی از اساتید قطعه شعری را برای ولی و زعیم خود آماده کرده بود که پس از سکوت جمعیت آن را تقدیم کرد. کلام الله مجید با صوت زیبای استاد برتر و برگزیده قرائت قرآن تلاوت شد و سپس مجری بعد از معرفی قاری قرآن از دکتر بختیاری رئیس سازمان بسیج اساتید دعوت کرد که جهت ارائه گزارش به حضور مقام معظم رهبری وحضار پشت تریبون قرار گیرد.

بختیاری ضمن بازگو کردن تاریخچه کوتاهی از بسیج اساتید و روند اقدامات انجام شده در این تشکل مردمی این دیدار را تجدید میثاق با رهبری و نقطه عطفی برای سازمان بسیج اساتید با قریب به 40 هزار عضو عنوان کرد.

پس از سخنان بختیاری نوبت به برخی اساتید رسید که سخنانی را در محضر آقا مطرح کنند. 7 استاد برجسته در حوزه های مختلف انتخاب شده بودند ولی پس از چهارمین سخنران جمعیت با صلوات خواستند که این سخنرانی ها ادامه پیدا نکند تا زمان بیشتری از بیانات رهبری استفاده کنند ولی خود حضرت آقا گفتند صحیح نیست به کسانی که انتخاب شدند اجازه سخن گفتن ندهیم بنابراین بگذارید سخنرانی ها ادامه پیدا کند. جالب اینکه پس از این سخنان رهبر انقلاب صلواتی بلندتر از سوی جماعت فرستاده شد تا بگویند هرچه ولی بخواهد نوش ماست.

سخنرانی ها به نظر می رسید به شدت مورد توجه مقام معظم رهبری بوده و همه آنها را به دقت گوش می کردند و گاهی نیز یادداشت هایی را از میان سخنان بر می داشتند .

آخرین سخنران که از حوزه بهداشت و درمان بود سخنانی را بیان داشت و پیشنهاداتی را ارائه کرد و پس از وی همه گوش جان به سخنان رهبر انقلاب سپردند .

حضرت آقا ابتدای سخنان خود را به بحث درباره شهید دکتر مصطفی چمران وخاطراتی که با هم درسالیان اولیه جنگ تحمیلی داشتند اختصاص داده وانتخاب روز شهادت دکتر چمران را به عنوان روز بسیج اساتید انتخابی پرمغز دانستند.

مقام معظم رهبری با ذکر چند خاطره از حضور همزمان با شهید چمران در جبهه های جنگ تحمیلی نکته جالبی را یادآور شدند وآن اینکه درسلاح های سازمانی ایران پیش از دکترچمران سلاح آرپی جی7 جایگاهی نداشت و درواقع شهید چمران در دوران دفاع مقدس نسبت به آموزش استفاده از این سلاح علیه دشمنان اقدام کرده بود.

بحث دومی که رهبر معظم انقلاب به آن پرداختند بسیج و روحیه بسیجی و همچنین ثمرات این ارگان مردمی بود که بسیاری از دستاوردهای امروز کشور مدیون این تفکر است.

بحث سوم و انتهای سخنان ایشان نیز معطوف به دانشگاه، استاد و مقوله علم آموزی بود ایشان البته در میان این بحث به مقوله وحدت نیز به طور جدی پرداخته و برخی را از دامن زدن به اختلافات برحذر داشتند.

دیدار اساتید با رهبر انقلاب به پایان رسید و هر کدام از اساتید چفیه به گردن مسیری را که صبح رفته بودند بازگشتند ولی با دستی پر از توشه راه که در گردنه های سخت چراغ راه آنان بود. در مسیر بازگشت با همراهان گفتگو می کردیم همه متفق القول بودند که شاید حضرت آقا غیر مستقیم پیام خود را بیان می کنند ولی هیچ جمله ای را از این سخنان نمی توان یافت که پیغام ویژه ای برای جامعه نداشته باشد.
[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
داستان غم انگیز یک خائن دیروزی!

شاید بچه های قدیمی سپاه این نام و خاطره برایشان آشنا بیاید.
یک راست می روم سر اصل مطلب:

سال 1367 که خدا توفیق داد و بعد از پایان جنگ در کسوت مقدس و ارزشمند سپاه درآمده بودم، در بین یک دوره آموزش کاری، فیلمی را برای مان پخش کردند که طی این 23 سال، هیچگاه تصویر و گفته های آن از مقابل چشمم محو نشده است. و امروز خیلی بیشتر آن چهره و بیانات و بدتر از آن، سرنوشتی که وی به آن دچار شد، از مقابل دیدگانم رژه می روند.

همه فیلم، خاطراتی بود که به عنوان اعترافات یک متهم قبل از اعدام، ضبط شده بود.
بگذارید نامش را نیاورم. شما فرض کنید او هم اسم من بود: حمید.
حمید در حالی که با قیافه ای شکسته، خسته و پشیمان مقابل دوربین نشسته بود، شروع کرد به شرح زندگی خود، و این بخشی از چیزی است که از حرف های حمید در ذهنم مانده:

مادرم سخت مریض بود. حقوقم فقط ماهی 3 هزار تومان بود. 15 هزارتومان پول لازم بود تا در بیمارستان عملش کنند. به هر دری زدم پول جور نشد. بدجوری قاطی کرده بودم. به هر کسی رو زدم، ولی نشد که نشد. آن موقع در پرسنلی یکی از پایگاه های سپاه مشغول کار بودم. یکی از روزها داشتم از میدان جمهوری رد می شدم که یک نفر از روبه رو به من نزدیک شد و با سلام و احوالپرسی گرم، مرا در آغوش گرفت. اصلا حوصله کسی را نداشتم. او که ظاهرا دوست دوران دبستانم بود، با دیدن قیافه گرفته من تعجب کرد و پرسید که چی شده؟
من هم سر دلم را برایش باز کردم و ماجرای مریضی مادرم و بی پولی ام را گفتم که او با تعجب گفت:
- آخه این که مبلغی نیست. فردا همین موقع بیا همین جا، خودم برات ردیف می کنم.

فردا نمی خواستم بروم. ولی گفتم می روم شاید چیزی شد. سر ساعت رفتم همان جا. او که داشت از روبه رو با چهره خندان به طرفم می آمد، با رسیدن به من، دوباره مرا در آغوش گرفت و بسته ای پول از جیبش درآورد، داد به من و گفت:
- ببین حمید جون، ببخشید دیگه من بیشتر از این نتونستم جور کنم. فعلا کارت رو راه بنداز، چند روز دیگه باز برات جور می کنم.

پول را که شمردم، با تعجب دیدم 20 هزار تومان است. یعنی 5 هزار تومان بیشتر از نیاز من. وقتی به او گفتم:
- آخه تو روی چه حسابی این مبلغ زیاد رو به من میدی، من 15 تومن بیشتر نیاز ندارم.
که خندید و گفت:
- عزیز من، پس رفاقت برای چی خوبه؟ همین موقعاست که باید به داد هم برسیم. برو خرج بیمارستان مادرت رو بده. تو حالیت نیست. بعد عمل هم کلی خرج هست که با بقیه این پول انجام بده.

هفته بعد دوباره او را در همان جا که مسیر همیشگی رفتنم به خانه بود، دیدم. دست کرد در جیبش و دوباره 20 هزار تومان دیگر داد. هر چه خواستم قبول نکنم، مریضی مادرم را بهانه کرد و مجبور شدم بپذیرم.

وقتی فهمید در پرسنلی سپاه کار می کنم و آمار نیروهای اعزامی به جبهه و ... دستم است، با همان خنده پرسید:
- راستی حمید، امروز چند نفر از پایگاه شما رفتند جبهه؟
و من هم خون سردانه تعداد را گفتم.

این کار همین طور تکرار شد. هر دفعه او مبلغی به من می داد و من هم به سوالات او که برایم پیش پا افتاده می آمد، جواب می دادم. مثلا تعداد شهدای بسیج و سپاه در عملیات مختلف در جبهه. تعداد نیروهای اعزامی و هر چیزی که به نوعی به جنگ ربط داشت.

یک بار سوالات حساس و مهمی پرسید که دیگر شک کردم. وقتی از او پرسیدم:
- این سوالایی که تو می کنی خیلی بو داره. پاسخ اینا به چه درد تو می خوره؟
که گفت:
- من عضو واحد اطلاعات "حزب توده ایران" هستم و این اطلاعات رو برای اونا می خوام.

یک دفعه جا خوردم و ترسیدم. گفتم:
- یعنی تو جاسوس حزب توده مزدور کمونیستای شوروی هستی؟
خندید و گفت:
- مزدور چیه؟ ما داریم به مملکت خدمت می کنیم. سعی اتحاد جماهیر شوروی و ما اینه که زودتر این جنگ و خونریزی تموم بشه. این به نفع ملت ایرانه.

وحشت کردم. داشتم با یک جاسوس شوروی حرف می زدم. گفتم:
- من دیگه نمی تونم با تو حرف بزنم. تو یه جاسوس کثیفی. من تو رو لو می دم. به سپاه می گم تو کی هستی. وطن فروش مزدور ...
که بیشتر خندید و گفت:
- اولا که تو هیچ رد و نشونی از من نداری. دوما اگه به مزدوری و جاسوسی باشه تو از من بدتری. می دونی تا امروز چقدر اطلاعات درباره جنگ به من دادی و در عوضش چقدر پول گرفتی؟

جا خوردم. پول در قبال اطلاعات و جاسوسی؟ که او ادامه داد:
- بله. تو فکر کردی من اون همه پول رو برای رضای خدا به تو دادم؟ من خیلی وقت بود که مراقب تو بودم و دنبال فرصتی می گشتم تا بهت نزدیک بشم که شدم. همه اون پول هایی هم که تا امروز بهت دادم، بابت اطلاعات ارزشمندی بود که تو بهم دادی و اون پول ها همه مال حزب توده بود نه من.

آرم حزب خائن توده

القصه اینکه:
از آن روز دیگر آقا حمید شد جاسوس حزب توده ای که مستقیما اطلاعات خود را درباره جنگ، به اتحاد جماهیر شوروی سابق (روسیه امروز) می داد و آنها هم همه آن اطلاعات را به صدام حسین می دادند که او هم در مقابله با عملیات ما، از آنها استفاده می کرد.

هنگامی که آن عضو اطلاعاتی حزب توده همراه گروهی دیگر از مزدوران و جاسوسان شوروی در ایران دستگیر شد، اولین اسمی را که داد، نام حمید به عنوان بهترین منبع اطلاعاتش بود.


[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:05 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]

عملیات والفجر ۸ در محور فاو به صورت گسترده در ۲۹ فروردین ۱۳۶۵ به‌فرماندهی سپاه انجام شد. این عملیات در ساعت ۲۲:۱۰ روز ۲۰ بهمن ۱۳۶۴ با رمز «یا فاطمة الزهرا» در منطقه خسروآباد تا راس‌البیشه آغاز گردید.

در این عملیات نیروهای ایران با عبور از اروندرود در منطقه فاو پیشروی کردند و پس از حدود یازده شبانه روز درگیری بی وقفه و سنگین با قوای عراق این منطقه را به تصرف در آوردند. اهمیت منطقه برای نیروهای عراق چنان بود که بیش از ۷۰ روز به پاتک‌های سنگین خود ادامه داد. نیروهای عراقی امید داشتند تا اروند به عنوان مانع در حدفاصل منطقه عملیاتی با عقبه، مقاومت نیروی ایران را به تدریج تضعیف نماید. ارتش عراق به علت پافشاری برای بازپس گیری فاو، تلفات بسیار سنگینی متحمل شد. توپخانه ارتش و سپاه مشترکا در این عملیات شرکت داشتند. نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران نیز نقش تعیین کننده‌ای در پوشش هوایی منطقه و سرنگونی هواپیماهای عراقی داشت. در نتیجه این عملیات ایران بر سواحل اروند، ساحل شمالی خور عبدالله و شبه جزیره فاو مسلط شد و راه ورود عراق به خلیج فارس مسدود گردید.

اجتناب از جنگ در زمین مسلح - تجربه‌ای که در عملیات‌های رمضان و والفجر مقدماتی حاصل شده بود - و در پی آن اجرای دو عملیات بزرگ ابتکاری در هورالهویزه (خیبر و بدر)، زمینه عملیات بعدی را با استفاده از تجربه عملیات در هور فراهم نمود. تسخیر منطقه مهم شبه جزیره فاو، با تاکتیک ویژه عبور از رودخانه عریض و خروشان اروند، هدفی بود که در طراحی عملیات والفجر ۸ دنبال می‌شد. سپاه پاسداران پس از طراحی این عملیات، با سازمان دهی و آموزش ۱۴۰ گردان نیرو، آن را فرماندهی و اجرا کرد. برای فریب نیروهای عراق و پشتیبانی از این عملیات، به طور همزمان دو عملیات محدود نیز در جزیره ام‌الرصاص و شلمچه، با تلاش سپاه و ارتش به اجرا در آمد.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
عملیات والفجر ۲ با رمز یا الله در محور پیرانشهر - حاج عمران به صورت نیمه گسترده در تاریخ ۲۹/۴/۱۳۶۲ به فرماندهی مشترک انجام شد
عملیات والفجر ۲
رمز عملیاتیا الله
آغاز عملیات۲۹/۴/۱۳۶۲
پایان عملیات۱۳/۵/۱۳۶۲
جبههشمالی
مکان عملیاتپیرانشهر - حاج عمران
نوع تکنیمه گسترده
فرماندهیمشترک
سازمان عمل‌کنندهمشترک

[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

ممنونم که به وبلاگم سرزدید امیدوارم نظر فراموش نشده باشه....
نویسندگان
نظر سنجی
ایا با بسته شدن این وبلاگ موفقید؟



آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس



فال حافظ





قالب و کدهای جاوا
Up Page
abzareweb