تبلیغات
در مورد 8سال دفاع مقدس

در مورد 8سال دفاع مقدس
سلام دوستای گلم ممنونم که به وبلاگم سرزدید لطفا نظر فراموش نشود.....
قالب وبلاگ
داستان غم انگیز یک خائن دیروزی!

شاید بچه های قدیمی سپاه این نام و خاطره برایشان آشنا بیاید.
یک راست می روم سر اصل مطلب:

سال 1367 که خدا توفیق داد و بعد از پایان جنگ در کسوت مقدس و ارزشمند سپاه درآمده بودم، در بین یک دوره آموزش کاری، فیلمی را برای مان پخش کردند که طی این 23 سال، هیچگاه تصویر و گفته های آن از مقابل چشمم محو نشده است. و امروز خیلی بیشتر آن چهره و بیانات و بدتر از آن، سرنوشتی که وی به آن دچار شد، از مقابل دیدگانم رژه می روند.

همه فیلم، خاطراتی بود که به عنوان اعترافات یک متهم قبل از اعدام، ضبط شده بود.
بگذارید نامش را نیاورم. شما فرض کنید او هم اسم من بود: حمید.
حمید در حالی که با قیافه ای شکسته، خسته و پشیمان مقابل دوربین نشسته بود، شروع کرد به شرح زندگی خود، و این بخشی از چیزی است که از حرف های حمید در ذهنم مانده:

مادرم سخت مریض بود. حقوقم فقط ماهی 3 هزار تومان بود. 15 هزارتومان پول لازم بود تا در بیمارستان عملش کنند. به هر دری زدم پول جور نشد. بدجوری قاطی کرده بودم. به هر کسی رو زدم، ولی نشد که نشد. آن موقع در پرسنلی یکی از پایگاه های سپاه مشغول کار بودم. یکی از روزها داشتم از میدان جمهوری رد می شدم که یک نفر از روبه رو به من نزدیک شد و با سلام و احوالپرسی گرم، مرا در آغوش گرفت. اصلا حوصله کسی را نداشتم. او که ظاهرا دوست دوران دبستانم بود، با دیدن قیافه گرفته من تعجب کرد و پرسید که چی شده؟
من هم سر دلم را برایش باز کردم و ماجرای مریضی مادرم و بی پولی ام را گفتم که او با تعجب گفت:
- آخه این که مبلغی نیست. فردا همین موقع بیا همین جا، خودم برات ردیف می کنم.

فردا نمی خواستم بروم. ولی گفتم می روم شاید چیزی شد. سر ساعت رفتم همان جا. او که داشت از روبه رو با چهره خندان به طرفم می آمد، با رسیدن به من، دوباره مرا در آغوش گرفت و بسته ای پول از جیبش درآورد، داد به من و گفت:
- ببین حمید جون، ببخشید دیگه من بیشتر از این نتونستم جور کنم. فعلا کارت رو راه بنداز، چند روز دیگه باز برات جور می کنم.

پول را که شمردم، با تعجب دیدم 20 هزار تومان است. یعنی 5 هزار تومان بیشتر از نیاز من. وقتی به او گفتم:
- آخه تو روی چه حسابی این مبلغ زیاد رو به من میدی، من 15 تومن بیشتر نیاز ندارم.
که خندید و گفت:
- عزیز من، پس رفاقت برای چی خوبه؟ همین موقعاست که باید به داد هم برسیم. برو خرج بیمارستان مادرت رو بده. تو حالیت نیست. بعد عمل هم کلی خرج هست که با بقیه این پول انجام بده.

هفته بعد دوباره او را در همان جا که مسیر همیشگی رفتنم به خانه بود، دیدم. دست کرد در جیبش و دوباره 20 هزار تومان دیگر داد. هر چه خواستم قبول نکنم، مریضی مادرم را بهانه کرد و مجبور شدم بپذیرم.

وقتی فهمید در پرسنلی سپاه کار می کنم و آمار نیروهای اعزامی به جبهه و ... دستم است، با همان خنده پرسید:
- راستی حمید، امروز چند نفر از پایگاه شما رفتند جبهه؟
و من هم خون سردانه تعداد را گفتم.

این کار همین طور تکرار شد. هر دفعه او مبلغی به من می داد و من هم به سوالات او که برایم پیش پا افتاده می آمد، جواب می دادم. مثلا تعداد شهدای بسیج و سپاه در عملیات مختلف در جبهه. تعداد نیروهای اعزامی و هر چیزی که به نوعی به جنگ ربط داشت.

یک بار سوالات حساس و مهمی پرسید که دیگر شک کردم. وقتی از او پرسیدم:
- این سوالایی که تو می کنی خیلی بو داره. پاسخ اینا به چه درد تو می خوره؟
که گفت:
- من عضو واحد اطلاعات "حزب توده ایران" هستم و این اطلاعات رو برای اونا می خوام.

یک دفعه جا خوردم و ترسیدم. گفتم:
- یعنی تو جاسوس حزب توده مزدور کمونیستای شوروی هستی؟
خندید و گفت:
- مزدور چیه؟ ما داریم به مملکت خدمت می کنیم. سعی اتحاد جماهیر شوروی و ما اینه که زودتر این جنگ و خونریزی تموم بشه. این به نفع ملت ایرانه.

وحشت کردم. داشتم با یک جاسوس شوروی حرف می زدم. گفتم:
- من دیگه نمی تونم با تو حرف بزنم. تو یه جاسوس کثیفی. من تو رو لو می دم. به سپاه می گم تو کی هستی. وطن فروش مزدور ...
که بیشتر خندید و گفت:
- اولا که تو هیچ رد و نشونی از من نداری. دوما اگه به مزدوری و جاسوسی باشه تو از من بدتری. می دونی تا امروز چقدر اطلاعات درباره جنگ به من دادی و در عوضش چقدر پول گرفتی؟

جا خوردم. پول در قبال اطلاعات و جاسوسی؟ که او ادامه داد:
- بله. تو فکر کردی من اون همه پول رو برای رضای خدا به تو دادم؟ من خیلی وقت بود که مراقب تو بودم و دنبال فرصتی می گشتم تا بهت نزدیک بشم که شدم. همه اون پول هایی هم که تا امروز بهت دادم، بابت اطلاعات ارزشمندی بود که تو بهم دادی و اون پول ها همه مال حزب توده بود نه من.

آرم حزب خائن توده

القصه اینکه:
از آن روز دیگر آقا حمید شد جاسوس حزب توده ای که مستقیما اطلاعات خود را درباره جنگ، به اتحاد جماهیر شوروی سابق (روسیه امروز) می داد و آنها هم همه آن اطلاعات را به صدام حسین می دادند که او هم در مقابله با عملیات ما، از آنها استفاده می کرد.

هنگامی که آن عضو اطلاعاتی حزب توده همراه گروهی دیگر از مزدوران و جاسوسان شوروی در ایران دستگیر شد، اولین اسمی را که داد، نام حمید به عنوان بهترین منبع اطلاعاتش بود.


[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ممنونم که به وبلاگم سرزدید امیدوارم نظر فراموش نشده باشه....
نویسندگان
نظر سنجی
ایا با بسته شدن این وبلاگ موفقید؟



آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس



فال حافظ





قالب و کدهای جاوا
Up Page
abzareweb