تبلیغات
در مورد 8سال دفاع مقدس

در مورد 8سال دفاع مقدس
سلام دوستای گلم ممنونم که به وبلاگم سرزدید لطفا نظر فراموش نشود.....
قالب وبلاگ

شاه كه رفت وضعیت پادگان هم كم كم عوض شد . خصوصا در ساعاتی كه افسران ارشد و درجه داران به ظاهر وفا دار به سلطنت در گردان نبودند .

غروب روز 28/10/57 از شامگاه كه برگشتیم كاغذ چهار تا شده ای را در محوطه ی یگان دیدم ، كاغذ را برداشتم و آن را باز كردم .

یكی از اعلامیه های حضرت امام بود كه از پاریس نوشته بودند . تا چشمم به نام امام افتاد سریعا كاغذ را تا كردم و با عجله آن را در جیبم گذاشتم . صورتم قرمز شده بود و مثل كسی كه چند كیلو مواد مخدر را با خود حمل می كند هراسان بودم . از یك نوجوان 16 ساله بیشتر از این را نمی شد انتظار داشت .

سعی كردم هر چه زودتر خودم را به دوستم علی برسانم و قضیه را برایش بگویم . چون او تنها كسی بود كه با هم ، حرفهای امام و انقلاب را زمزمه می كردیم ، البته بچه های دیگری هم بودند ولی ما نه شناخت كافی از آنها داشتیم نه اطمینان می كردیم .

به آسایشگاه كه رسیدم فكر می كردم همه می دانند كه من اعلامیه همراه دارم و یا فكر می كردم نكندكسی این اعلامیه را به عنوان طعمه گذاشته باشد و بخواهد بچه های انقلابی را شناسایی كند . خلاصه در آن جو خفقان فكر های جور واجور به سراغم می آمد .

تخت من و علی تقریبا آخر آسایشگاه قرار داشت . بدون اینكه به كسی نگاه كنم به طرف تختم رفتم . علی مشغول صاف كردن آنكادر تختش بود . آرام به او گفتم : بیا برویم بیرون كارت دارم .

وقتی پشت آسایشگاه رسیدیم ، گفتم : یكی از اعلامیه های امام را پیدا كرده ام .

او بعد از اینكه دور و برش را نگاه كرد گفت : اعلامیه ی امام ؟ تو پادگان ؟

اعلامیه را از جیبم بیرون آوردم و با هم شروع به خواندن آن كردیم . حرفهای امام آنقدر زیبا و دلنشین بود كه دوست داشتیم دوباره و چند باره آن را بخوانیم ، ولی از نظر امنیتی جرات این كار را نداشتیم . كافی بود كسی به ما شك كند حسابمان پاك بود .

علی گفت : ما وظیفه داریم اعلامیه را تكثیر كنیم و در جاهای مختلف پادگان پخش كنیم .

- ولی چه طوری ؟

- باید امشب طوری كه كسی شك نكند، نگهبانی پاس دو را به عهده بگیریم. نگران نباش ، من ترتیب این كار را می دهم .

علی استادانه لوحه ی نگهبانی را با هماهنگی پاس بخش تغییر داد . او نگهبان اسلحه خانه شد و من نگهبان آسایشگاه .

ساعت 10 شب خاموشی بود و ما ساعت دوازده سر پستهایمان رفتیم . فاصله آسایشگاه تا اسلحه خانه چند متر بیشتر نبود و ما می توانستیم دو ساعت پستمان را در كنار هم باشیم .علی گفت :

- من كلید دفتر را از منشی گرفتم . تو طرف اسلحه خانه باش تا من اعلامیه را تا جای ممكن با ماشین تایپ و تكثیر كنم .

- اگر افسر نگهبان آمد چه كار كنیم ؟

- باید خیلی مراقب باشی . البته من با نگهبان اسلحه خانه ی گروهان یكم هماهنگ كردم كه اگه افسر نگهبان آمد بلند ایست بكشد .

- ایوالله فكر همه جا را كرده ای .

من هر چند وقت یكبار درب دفتر را باز می كردم . علی سخت مشغول تایپ اعلامیه بود آن شب افسر نگهبان هم نیامد و تا آخرین دقایق پستمان حدود بیست اعلامیه تایپ شد . هر كدام ده تا از آنها را همراهمان گرفتیم و قرار شد اعلامیه ها را در جاهای مختلف پادگان بیندازیم .

انگاری ترسم كمتر شده بود. دلم قرص تر بود و دیگر آن وحشت اولیه را نداشتم .

ساعت بیدار باش نام خدا را به زبان آوردم و به بهانه ی نظافت ، محوطه اطراف گروهانهای ساسان ،اشك ، بهرام ، مازیار، وكلاسهای آموزش و آشپز خانه آموزشگاه نوجوانان (پادگان امام حسین (ع) فعلی ) را اعلامیه انداختم .

بعد از ظهر همان روز بعد از تشكیل كلاسها و رفتن به شامگاه ، جو كاملا عوض شده بود بچه ها با هم پچ پچ می كردند . در میدان شامگاه وقتی افسر نگهبان نام شاهنشاه را به زبان آورد كسی هورا نكشید . صلواتهای بچه ها رعب و وحشت عجیبی در دل افسر نگهبان انداخته بود و ایشان سكوت اختیار كرده بودند .

شامگاه كه با آن وضعیت به پایان رسید ، فاصله میدان صبحگاه تا آسایشگاه را، روی ضربه چهارم ، بچه ها صلوات می فرستادند .

به علی گفتم : ما فكر می كردیم كه فقط خودمان از این وضعیت بیزاریم و امام را دوست داریم.

شب كه شد ، یه خبر از گروهان سوم كه یك طبقه بالاتر از ما بود شنیدم كه اصلا باورم نمی شد می گفتند : آنها عكسهایی از امام خمینی (ره) را به دیوار آسایشگاه نصب كرده اند و بچه های یگان های دیگر ، برای دیدن عكسهای حضرت امام به آنجا می روند .

امام خمینی

به علی گفتم : اگر خبر درست باشد ، الحمدلله، بچه های گروهان سوم هم شاهكار كردند .

گفت : عكسها احتمالا كار آقای كرماجانی است . او واقعا دل شیر دارد و یكی از علاقه مندان مخلص امام است .

وقتی با علی به دیدن عكسها رفتیم و برای اولین بار عكس مقتدایمان را دیدیم ، بی اختیار اشك شوق در چشمانمان حدقه زد . امام با چهره ی خندان به بالشی تكیه زده بود و دل ربایی می كرد. از دیدن عكسها سیر نمی شدیم . كمی با آقای كرماجانی صحبت كردیم وتصمیم گرفتیم كه از فردا فعالیتمان را دو چندان كنیم . ضمن اینكه اعلامیه اولیه ای را كه همراهم بود با منگنه بغل عكسها زدیم . خوشحال به آسایشگاه برگشتیم .

وقتی افسر نگهبان جریان شامگاه روز گذشته را به فرمانده آموزشگاه اطلاع داده بود تمام فرمانده گردان ها مامور شده بودند كه برای گردان هایشان صحبت كنند .

ما صبح زود جلوی تخت هایمان مرتب به خط شده بودیم و منتظر آمدن جناب سرهنگ خوش نیت بودیم . ایشان انصافا انسان شرافتمند و خوبی بود. منتها آن روز بنا به مقتضای شغلی و كمی ترس از عوامل ساواك كه همه جا بودند در پرده گفتند :

به طوری كه اطلاع پیدا كردیم دیروز وضعیت آموزشگاه به هم خورده و شامگاه به درستی اجرا نشده است . انشاالله وضعیت هر چه زودتر با مصلحت خداوند سرو سامان می گیرد . همانطور كه می دانید شاه برای مداوا به خارح از كشور رفته است . شما نظامی هستید و كاری با اوضاع داخل شهر ها نداشته باشید .

شاه به....

وقتی جناب سرهنگ خوش نیت اسم شاه را آورد قاب عكسی كه از شاه ، سر درب آسایشگاه نصب شده بود به یكباره به زمین سقوط كرد و شیشه اش جلوی پای سرهنگ پخش شد . همه تعجب كرده بودیم حتی سرهنگ هم از این ماجرا یكباره جا خورد .

رو به علی كردم و گفتم : به یاری خداوند سقوط شاه حتمی شد .

جناب سرهنگ كه این ماجرا را دید و ایشان هم به یقینش افزوده شد كه شاه دیگر برگشتی نخواهد داشت گفت :

اشكال ندارد بعدا شیشه عكس را عوض كنید و آن را نصب كنید . او بدون اینكه ادامه حرفهایش را دنبال كند از آسایشگاه خارج شد .

وعكس شاه دیگر هیچگاه نصب نشد .


[ پنجشنبه 26 آبان 1390 ] [ 01:15 ب.ظ ] [ amir ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

ممنونم که به وبلاگم سرزدید امیدوارم نظر فراموش نشده باشه....
نویسندگان
نظر سنجی
ایا با بسته شدن این وبلاگ موفقید؟



آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس



فال حافظ





قالب و کدهای جاوا
Up Page
abzareweb